را بدان دانش ، مدار طاعت ايشان را ، و زندگانى كن با ايشان در اين جهان نيكو ، و پسر وى كن ( 1 ) راه آن كس كه بازگشت سوى من ، پس سوى من بود ( 2 ) باز گشت شما ، پس بياگاهانم شما را بدانچه بوديد مىكرديد .
اى پسرك من ! بدرستى كه اگر باشد به وزن ( 3 ) دانهاى از سپندان خرد ( 4 ) ، پس باشد در سنگى يا در آسمانها يا در زمين ، بياورد بدان ( 5 ) خداى تعالى ، بدرستى كه خداى - عزّ و جلّ - دوربين ( 6 ) و آگاه ( 7 ) است .
اى پسرك من ! به پاى دار نماز را ، و فرماى به نيكوى ( 8 ) و باز دار از زشتى ، و شكيبايى كن بر آنچه رسد تو را ، بدرستى كه آن از آن است ، بر آن استاده بايد بود از كارها ( 9 ) .
و مگردان ( 10 ) روى خويش از ( 11 ) مردمان ، و مه رو ( 12 ) در زمين به نشاط ، بدرستى كه خداى ندارد ( 13 ) دوست هر متكبّرى فخر كننده را ( 14 ) .
ميانه ( 15 ) باش در رفتن تو ، و فرو دار ( 16 ) از آواز خويش ، بدرستى كه زشتترين
هامش
( 1 ) . آط : بجوى و بگير ، آج ، لب : و بجوى نيكى و بگير .
( 2 ) . آط : پس با من است .
( 3 ) . آط ، آج ، لب مقدار .
( 4 ) . آب ، مش : از خردل .
( 5 ) . آب ، مش : بيارد آن را .
( 6 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : لطف كننده .
( 7 ) . آط ، آج ، لب : داناست ، آب : خبر دهنده ، مش : خبر كننده .
( 8 ) . آب : حكم كن به نيكى .
( 9 ) . آط ، آج ، لب : به تو رسد ، اين از كار ماست ، آب ، مش : بدرستى كه آن از عزم كارهاست .
( 10 ) . اساس : مه گردان / مگردان ، آط : كژمكن ، آج لب : كج مكن .
( 11 ) . آط ، آج ، لب براى .
( 12 ) . مه رو / مرو .
( 13 ) . اساس : نه دارد / ندارد .
( 14 ) . آط : فخر كننده كند آورى را ، آب ، مش : فخر كننده را و ميانه رو ، آج ، لب : فخر كننده كندرويى .
( 15 ) . آط ، آج ، لب : ميانه رو .
( 16 ) . آط ، آج ، لب ، مش : و يا كم كن .