كردى . يك روز در آمد ( 1 ) هيچ مرغ نيافت كودكى كوچك را ديد بر بود و ببرد ، و روزى ديگر دخترى را ببرد . آن وقت شكايت با پيغامبر وقت كردند ، او دعا كرد و گفت : اللَّهمّ خذها و اقطع نسلها ، بار خدايا بگير او را و نسل او را منقطع گردان ! صاعقهاى بيامد و او را بسوخت و او را نسل نماند ، دگر اثر او نديدند . پس عرب مثل زدند چيزهاى نايافت را به عنقاء مغرب ، گفت : پس از آن آن قوم پيغامبر خود را بكشتند ، خداى تعالى هلاك ( 2 ) بر آورد ايشان را .
كعب الاحبار و مقاتل و سدّى گفتند : اصحاب الرّسّ ، اصحاب « يس ( 3 ) » بودند ، و « رسّ » ، نام چاهى است به انطاكيه كه ايشان حبيب نجّار را كه « مؤمن آل يس » بود بكشتند و در آن جا فگندند .
بعضى دگر مفسّران گفتند : اصحاب الرّس ، اصحاب الاخدود بودند ، و رسّ اخدود ايشان بود .
محمّد بن اسحاق روايت كرد از محمّد ( 4 ) كعب القرظيّ كه ، رسول - عليه السّلام گفت : اوّل كس كه روز قيامت به بهشت رود بندگكى ( 5 ) سياه باشد ، و آن آن بود كه خداى تعالى پيغامبرى را به شهرى فرستاد كه در آن جا خلقى عظيم بودند ، از ايشان كسى ايمان نياورد مگر بندهاى سياه . آنگه اهل آن شهر بر پيغامبرشان برون ( 6 ) آمدند و او را بگرفتند و چاهى بكندند و او را در آن چاه فگندند ( 7 ) ، و سنگى بزرگ بياوردند و بر سر آن چاه نهادند .
آن غلام سياه هر روز برفتى و پشتهاى هيزم گرد كردى و بفروختى و طعامى خريدى و بياوردى و به آن چاه فرو دادى و بتنهايى آن سنگ برگرفتى و با جاى نهادى به يارى خداى تعالى . مدّتى همچنين مىبود ( 8 ) ، يك روز بيامد و به عادت هيزم گرد كرد و در پشت گرفت ، چون خواست تا بردارد او را نعاسى پديد آمد و بخفت ،
هامش
( 1 ) . مش چون .
( 2 ) . مش كرد و دمار .
( 3 ) . آط ، آج ، لب ، آل ، مش : اصحابش ، با توجّه به چاپ شعرانى ( 8 / 272 ) و فحواى عبارت ، تصحيح شد .
( 4 ) . مش ، مه بن .
( 5 ) . آل : بندهء گنگى .
( 6 ) . آب ، آز ، آل ، مش : بيرون .
( 7 ) . آب ، آج ، لب ، آل : افگندند .
( 8 ) . آج ، لب ، آل : مىكرد .