گفت : صابى شدى ؟ گفت : من صابى نشدم ، و لكن مردى در سراى من آمد و گفت : به هيچ وجه طعام تو نخورم الَّا آنگه كه تو اين شهادت بگويى ، و من نخواستم كه از خانهء من برود و طعام ناخورده ، اين كلمه بگفتم تا او طعام بخورد . گفت : من از تو راضى نشوم الَّا آنگه كه او را تكذيب كنى در روى او ، و خيو در روى او افگنى .
گفت : همچنين كنم ، و همچنين كرد . رسول او را گفت : تو را چندانى زندگانى است كه در مكّه باشى ، چون از مكّه برون آيى به شمشيرهاى ما كشته گردى . او را روز بدر بكشتند به تيغ همچنان كه رسول - عليه السّلام - گفت . و امّا ابىّ خلف را رسول - عليه السّلام - به دست خود بكشت در مصاف ، و خداى تعالى اين آيت فرستاد در شأن ايشان .
و ضحّاك گفت : چون عقبه خيو در روى رسول افگند ، خيو با روى او گرديد و متفرّق شد به دو فرقه ، بر هر روى پارهاى بر آمد و چندان كه بر افتاد ( 1 ) بسوخت و اثر آن تا به مردن بر روى ( 2 ) پيدا بود .
عطاى خوراسانى ( 3 ) گفت : ابىّ خلف ( 4 ) بسيار آمدى بنزديك رسول - عليه السّلام - و چون او قرآن خواندى استماع كردى . عقبة بن ابي معيط او را منع كرد ، خداى تعالى آيت در حقّ ايشان فرستاد .
شعبى گفت : عقبة بن ابي معيط دوست ابىّ بن خلف بود اسلام آورد ، ابىّ گفت : روى من از روى تو حرام است اگر تو كافر نشوى به محمّد . او براى دل او مرتد شد ، خداى اين آيت فرستاد در شأن ايشان و گفت : * ( وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْه ) * ، و آن روز كه آن كافر دست به دندان مىگزد ، و مىگويد : كاشكى من با محمّد رسول خداى ره گرفته بودمى .
* ( يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ ) * ، و ابو عمرو خواند : يا ليتنى اتّخذت ، به فتح « يا » . و ديگر قرّاء به اسكان « يا » ، كاشكى تا من فلان را به دوست نگرفتمى ، يعنى ابىّ خلف را .
مجاهد گفت : مراد به خليل ، شيطان است ، و در تفسير اهل البيت
هامش
( 1 ) . آل : به روى او رسيد .
( 2 ) . آج ، لب ، آل ، مش او .
( 3 ) . آج ، لب ، آز ، آل ، مش : خراسانى .
( 4 ) . آج ، لب ، آل نه .