آب اندك باشد ، من نطف اذا قطر . فعله به معنى مفعوله ( 1 ) باشد ، كه قطر هم لازم است و هم متعدّى . * ( ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا ) * ، پس تو را مردى تمام سوىّ كرد ، و اين حكايت تدريج خلق براى آن گفت ، تا بدانند كه اين ، فعل قادرى مختار است نه به طبع بوده است ، چه اگر به طبع بودى به يك بار ببودى ، چنان كه كتابت به قالب كه به يك بار برآيد . امّا آن كه به اختيار فاعل ( 2 ) بود ، حرف حرف در وجود آيد به حسب ارادت او .
قوله : * ( لكِنَّا هُوَ اللَّه رَبِّي ) * ، تقدير آن است كه : لكن انا هو اللَّه ربّى گفت ، و لكن من نگويم كه با خداى شريكى هست ، بل گويم : او كه اللَّه است خداى من است .
پس همزه از ميان بيفگند دو « نون » به هم آمد ادغام كرد ، چنان كه شاعر گفت :
و ترميننى بالطَّرف اى انت مذنب
و تقليننى لكنّ ايّاك لا اقلي
اى ، لكن انا . نافع در روايت مسيّبى و ابو جعفر و ابن عامر و رويس و برجمى در حال وصل به الف خواندند . چنان كه شاعر گفت :
انا سيف العشيرة فاعرفونى
حميد قد تذرّيت السّناما
و در آن كه در حال وقف اثبات بايد كردن خلاف نيست . كسائى گفت : در كلام تقديم و تأخيرى هست ، و التّقدير : لكن اللَّه هو ربّى . و ابىّ خواند : لكن انا هو اللَّه [ ربّى ] ( 3 ) بر اصل چنان كه اظهار الف نكرد در لفظ در حال وصل . * ( وَلا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ) * ، و من كس را انباز خداى نگيرم و كس را به شريك او نكنم .
* ( وَلَوْ لا ) * ، اى هلَّا . * ( قُلْتَ ) * ، چرا نگفتى چون در بستان خود شدى : * ( ما شاءَ اللَّه لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه ) * ، روا بود كه « ما » در محلّ رفع بود بر خبر مبتداى محذوف ، و التّقدير : هى ما شاء اللَّه . و شايد كه محلّ او نصب بود بوقوع شاء عليه ، اى ما شاء اللَّه كان . و بر اين وجه « ما » ، مجازات را بود ، و التقدير : اىّ شىء شاء اللَّه كان . و بر اين تقدير هم روا بود كه ( 4 ) محلّ « ما » رفع بود بر ابتدا ، چه « ما » مجازات را بود ، و التّقدير : اىّ شىء ، به رفع . آنگاه او مبتدا باشد ، و كان خبر او باشد . اگر گويند نه امّت اجماع كردهاند بر اطلاق اين قول كه : ما شاء اللَّه كان و ما لم يشأ لم يكن ، آنچه خدا خواهد بباشد و
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز قم : مفعول .
( 2 ) . قم : كاتب .
( 3 ) . اساس : ندارد ، از قم افزوده شد .
( 4 ) . اساس ما ، كه زايد به نظر مىرسد .