اشموم نام داشت .
فرنگيان با منجنيق و كمان به سوى لشكريان اسلام سنگ و تير پرتاب مىكردند . و كار به جائى رسيده بود كه هم لشكر ملك كامل و هم همهء مردم يقين داشتند كه فرنگيان سرزمين مصر را خواهند گرفت .
اما ملك اشرف موسى حركت كرد تا به مصر رسيد .
برادرش ، ملك كامل ، همين كه خبر نزديك شدن او و لشكريانش را شنيد ، به استقبال او شتافت و از او ديدار كرد .
او و مسلمانان ديگر از ديدار و همدستى دو برادر شادمان و خوشوقت شدند و اميدوار گرديدند كه شايد خداوند از اين راه پيروزى و كاميابى نصيب آنان كند .
اما ملك معظم عيسى ، فرمانرواى دمشق ، نيز رهسپار سرزمين مصر گرديد و به گمان اين كه دو برادرش و لشكريان آن دو در دمياط سرگرم جنگ هستند به سوى دمياط روى آورد .
اين را هم مىگفتند كه در راه به وى خبر دادند كه فرنگيان متوجه دمياط شدهاند . او هم به شنيدن اين خبر ، از آنان پيش افتاد تا روبروى ايشان قرار گيرد در حالى كه دو برادرش پشت سر ايشان هستند و بدين گونه راه بر فرنگيان از پس و پيش بسته گردد .
خدا از حقيقت حال بهتر آگاه است .
وقتى ملك اشرف به ملك كامل رسيد ، ميان آن دو قرار بر اين شد كه به سوى خليجى از نيل پيش روند كه به بحر المحله معروف بود .
لذا به سوى خليج نامبرده پيش رفتند و با فرنگيان جنگيدند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 54
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٤