« ما زنان و فرزندان خويش را در پيش تو گرو مىگذاريم كه از تو فرمانبردارى كنيم و خدمتگزار تو باشيم و از فرمان تو سرنپيچيم . »
ولى رشيد باز هم درخواستشان را نپذيرفت .
بار سوم از او خواستند كه بگذارد تا آنچه آذوقه و خواربار مىخواهند از شهر وى به دست آورند ، ده نفر ده نفر وارد شهر شوند و پس از خريدارى آنچه مورد نيازشان است از شهر بروند .
رشيد اين پيشنهاد را پذيرفت .
از آن پس به گونهاى پراكنده داخل شهر مىشدند و آنچه مىخواستند مىخريدند و بيرون مىرفتند .
بعد يكى از بزرگان و پيشوايان ايشان نزد رشيد رفت و گفت :
« من در خدمت سلطان محمد خوارزمشاه بودم و مسلمان هستم و دين من مرا بر آن مىدارد كه تو را راهنمائى كنم .
بدان كه اين قبچاقها دشمنان تواند و مىخواهند به تو خيانت كنند . بنابر اين نگذار كه در شهرهاى تو بمانند و لشكرى به من بده تا با ايشان بجنگم و از اين سرزمين بيرونشان كنم .
رشيد نيز اندرز او را به كار بست . گروهى از لشكر خود را در اختيارش گذاشت و آنچه هم كه مورد نياز اين سربازان بود ، از سلاح و غيره ، به ايشان داد .
اين سپاهيان همراه فرماندهء خود به راه افتادند و به گروهى از قبچاقها حمله كردند . برخى از ايشان را كشتند و اموالشان را به يغما بردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٣٢