شوند . )
كار اختلاف ميان ايشان به زد و خورد كشيد و يكى از برادران بغراق در اين بين كشته شد .
سيف الدين بغراق كه چنين ديد ، گفت :
« اين من بودم كه آن كافران را شكست دادم و آن وقت برادر من بايد براى اين يك مشت مال حرام كشته شود ! » و به خشم آمد و آن لشكر را ترك گفت و روانه هندوستان گرديد .
سى هزار تن از سربازان هم كه همه او را مىخواستند به دنبالش رفتند .
جلال الدين از هر راهى كه مىتوانست ، به دلجوئى او پرداخت و خود شخصا پيش او رفت و آن جهاد را به دو يادآورى كرد و او را از خداى بزرگ ترساند .
حتى در پيش او به گريه افتاد . ولى او باز نگشت و به راهى كه در پيش گرفته بود ، ادامه داد .
به خاطر اين موضوع نيروى مسلمانان در هم شكسته شد و رو به ناتوانى گذارد .
در اين گير و دار چنگيز خان با لشكريان انبوه خويش فرا رسيد .
جلال الدين ديد كه مسلمانان ، به سبب جدائى گروهى از آن لشكر ، ناتوان شدهاند و ديگر ياراى ايستادگى در برابر مغولان را ندارند .
اين بود كه رهسپار شهرهاى هند گرديد تا به آب سند رسيد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١١