شام كرد تا داخل مصر گردد .
ما دنبالهء اين رويداد را ضمن شرح رهائى دمياط بيان كرديم .
وقتى كه مظفر الدين با لشكريان خود به دقوقا رسيد ، خليفه عباسى ، الناصر لدين اللّه ، هم مملوك خويش ، قشتمر ، را كه بزرگترين سردار در عراق بود با چند سردار ديگر و نزديك به هشتصد سوار ، فرستاد .
همه در آن جا گرد آمدند تا باقى لشكر خليفه نيز به ايشان بپيوندد .
اختيار همهء آن لشكريان به دست مظفر الدين بود و او همين كه دريافت لشكر خليفه همان عدهء اندك است به جنگ با مغولان اقدام نكرد .
مظفر الدين خود حكايت مىكرد و مىگفت :
« هنگامى كه خليفه دربارهء جنگ با مغولان براى من پيام فرستاد به او گفتم : اين دشمن نيرومندى است و من لشكرى ندارم كه ياراى برابرى با چنين دشمنى را داشته باشد . اگر ده هزار سوار براى من فراهم آيند ، مىتوانم هر شهرى را كه گرفته شده پس بگيرم .
خليفه هم به من دستور داد تا حركت كنم و وعده داد كه لشكر او هم خواهد رسيد .
من هم به آنجا رفتم ولى ديدم خليفه يك مشت مخنث را براى من فرستاده كه تعدادشان به هشتصد نفر نمىرسد .
من هم همان جا ماندم و مصلحت نديدم كه جان خود و مسلمانان را به خطر بيندازم . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧١