اى پسران آدم نبايد تا به فتنه آرد شما را ديو چنان كه ( 1 ) بيرون آورد مادر و پدر شما را از بهشت ، بيرون مىكرد از ايشان جامشان ( 2 ) تا به ايشان نمايد عورتهاى ايشان كه او بيند شما را ( 3 ) و جنس او از آن جا كه شما نبينى ( 4 ) ، ما كرديم ديوان را دوستان آنان كه ايمان نيارند .
و چون بكنند زشتى ( 5 ) ، گويند : يافتيم بر اين ( 6 ) پدران خود را و خدا بفرمود ما را ( 7 ) بگو كه خدا نفرمايد به زشتى ، مىگويى ( 8 ) بر خدا آنچه ندانى ( 9 ) .
بگو فرمود خداى من به عدل ( 10 ) و راستى كنى ( 11 ) رويهايتان بنزديك هر مسجدى و بخوانى ( 12 ) او را خالص كرده براى او طاعت چنان كه ابتدا كرد شما را باز آيى ( 13 ) .
گروهى را راه دهد و گروهى را درست شود برايشان گمراهى ، ايشان گرفتهاند ديوان را دوستان [ 142 - پ ] از فرود خداى و مىپندارند كه ايشان راه يافتگانند .
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، آج ، لب : چنانچه .
( 2 ) . كذا در اساس : جامشان / جامهشان ، مج ، وز : جامهء ايشان ، آج ، لب : پوشش ايشان ، لت : جامهشان .
( 3 ) . مج ، وز ، لت او .
( 4 ) . مج ، وز : نه بينيد .
( 5 ) . وز : زشتيى .
( 6 ) . مج ، وز ، لت : بر آن .
( 7 ) . مج ، وز ، لت به آن .
( 8 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، آف ، آن : مىگوييد .
( 9 ) . مج ، وز : ندانيد ، آج ، لب : نمىدانيد .
( 10 ) . مج ، وز ، لت : فرمود مرا خداى به داد .
( 11 ) . مج ، وز ، آف ، آن : كنيد .
( 12 ) . مج ، وز ، آف ، آن : بخوانيد .
( 13 ) . مج ، وز ، آف ، آن : باز آييد .