دگر آن كه چون ابطال عموم كرديم تخصيص توان كردن آيت : به من ( 1 ) قتل مؤمنا متعمّدا لايمانه و ( 2 ) مستحلَّا بقتله ، چون براى ايمانش كشد ( 3 ) يا مستحلّ قتل او باشد كافر شود ( 4 ) مستحقّ عقاب ابد بود .
دگر آن كه گفت : * ( فَجَزاؤُه جَهَنَّمُ ) * ، يعنى مستحقّ دوزخ شود ، چنان كه يكى از ما گويد : من فعل كذا فجزاءه كذا ، از كجا كه آن جزا لا محال واقع باشد به ايشان ، و جزا ( 5 ) نشايد كه بعد الاستحقاق [ آن جزا به ايش ] ( 6 ) ان رسد ، و از اين جاست كه مزدورى كه براى كسى كارى كند و مستحقّ اجرتى شود ، آن زر و سيم كه در كيسهء مستأجر باشد نگويند جزاى اوست ، بل مزد او بر ذمّهء مستأجر باشد دراهمى نامعيّن تا از آن جا دهد كه او خواهد ، و از اين جا گويند : جزا قاتل العمد القود ، و اگر چه نكرده باشند ( 7 ) ، و جزاء الزّانى المحصن الرّجم ، و اگر چه در وجود نيامده باشد ، و جزاء الكافر الخلود فى النّار ، و محال است كه خلود در دوزخ در وجود آيد . الَّا شيئا بعد شىء ، براى آن كه آنچه در وجود آيد متناهى باشد ، و مالا يتناهى در وجود محال است . به اين جمله معلوم شد كه آنچه اصحاب وعيد گفتند كه : جزاء موجود باشد و نا موجود را جزاء نگويند صحيح نيست .
امّا قوله : * ( وَغَضِبَ اللَّه عَلَيْه وَلَعَنَه ) * ، مانع نيست از اين براى آن كه اين هم بر سبيل استحقاق است ، و روا باشد كه بعد الاستحقاق عفو دريابد [ او را ] ( 8 ) . و اصحاب وعيد را چاره از آن كه آيت را تخصيص كنند بر اصل خود به نفى توبه ، چون ايشان را باشد كه اخراج تايب كنند از حكم آيت ، و آيت را تخصيص كنند و تقييد به نفى توبه ، ما را باشد كه اخراج كنيم آن را كه عفو متناول باشد او را . و اگر ( 9 ) ايشان را گوييم : از كجا خلود را بر تأييد تفسير دادى ( 10 ) ؟ و خلود در كلام عرب عبارت باشد از
هامش
( 1 ) . تب : من ، مر : فمن .
( 2 ) . مر ، لت : او .
( 3 ) . مر : كشند .
( 4 ) . آج ، لب و .
( 5 ) . آج ، مر : چرا .
( 6 ) . اساس ، وز ، مت : افتادگى دارد ، آج ، لب ، مر ، لت : عفو خداوند به ايشان ، با توجّه به تب افزوده شد .
( 7 ) . لب ، مر ، لت : جزاء القاتل . تب ، مر : باشد .
( 8 ) . اساس ، مت : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 9 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : دگر .
( 10 ) . تب ، مر : داديد .