را مىدانى ( 1 ) با او دهيدش تا بكشد او را ، و اگر نمىدانى ( 2 ) كه او را كه كشته است ديت او به برادرش دهى ( 3 ) .
اين مرد فهرى بيامد و اين پيغام بداد ، ايشان گفتند : سمعا و طاعة للَّه و لرسوله ، به خداى كه ما قاتل او را نمىدانيم و لكن ديتش بدهيم ، و آنگاه صد شتر بياوردند و به مقيس دادند ، و ايشان هر دو روى با مدينه نهادند و مسافت نزديك بود ، شيطان وسواس آورد مقيس را كه [ تو ] ( 4 ) اين ديت بستانى مردم تو را عيب كنند . راى آن است كه اين مرد را ببايد كشتن تا در برابر خون برادرت باشد و شتر براندن و به رفتن ( 5 ) . آنگه رها كرد تا فهر ( 6 ) غافل شد ، سنگى برداشت بزرگ و بر سر او زد ( 7 ) و او را بكشت ، و شترى را بر نشست و باقى شتر براند و روى به مكّه نهاد و مرتد شد ، و اين بيتها بگفت ( 8 ) :
قتلت به فهرا و حمّلت عقله
سراة بنى النّجّار ارباب فارع
و ادركت ثأري و اضطجعت مرسّدا
و كنت الى الأوثان اوّل راجع
خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد و بيان كرد كه : هر كس كه مؤمنى را بكشد به قصد ، جزا و پاداشت او دوزخ باشد كه در آن جا خالد بدارد او را ، و خشم خداى بر او بود ، و لعنت كند ( 9 ) او را و او را عذابى عظيم دهد .
و اهل وعيد از معتزله و خوارج تمسّك كردند به اين آيت در آن كه كشندهء مؤمن ابد در ( 10 ) دوزخ بماند و از ايمان به درآيد به اين كشتن ، و بنزديك ما و جملهء مرجيان از اسم ايمان و حكم اهل ايمان بيرون نيايد ، و به اين فعل مؤبّد در دوزخ بنماند . و دليل بر آن كه قاتل به قتل از حكم ايمان به در نيايد آن است كه : حق تعالى چون ذكر قتل
هامش
( 1 ) . تب ، مر : مىدانيد .
( 2 ) . تب ، مر : نمىدانيد .
( 3 ) . تب ، مر : دهيد .
( 4 ) . اساس ، مت : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 5 ) . آج ، لب ، لت : شتر براندند و برفتند ، مر : شتر راندند و برفتند .
( 6 ) . مر : فهرى .
( 7 ) . اساس ، مت : آورد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 8 ) . تب شعر .
( 9 ) . مر خدا .
( 10 ) . لت : مؤمن اندر .