مانند اين كه از خداى نترسى ( 1 ) و شرم ندارى ( 2 ) . مجاهد گفت : دشنام دهى ( 3 ) ايشان را .
عبد اللَّه عبّاس گفت : برنجانى ( 4 ) ايشان را به دست و زبان ، و « ايذا » ى دست ( 5 ) ، زدن به نعل و كفش باشد ، اگر توبه كنند و عمل نيك كنند اعراض كنى ( 6 ) از ايشان و ايذاء مكنى ( 7 ) ايشان را ، و اين حكم نيز منسوخ است به حدّ و رجم ، و حدّ از قرآن معلوم است ، و رجم از سنّت .
راوى خبر گويد ، ابو هريره و زيد بن خالد الجهنىّ گفتند : دو مرد به خصومت پيش رسول آمدند و گفتند : يا رسول اللَّه ! اقض بيننا بكتاب اللَّه ، ميان ما حكم كن به كتاب خداى . رسول - عليه السّلام - گفت : بگوى ( 8 ) ، يكى از ايشان گفت : يا رسول اللَّه ! پسر من مزدور ( 9 ) اين مرد بود ، با زن او زنا كرد . مرا گفت : حكم او آن است كه رجم كنند او را . من فديه كردم اين پسر را به صد گوسفند و كنيزكى ، اكنون چون معلوم شد واجب او صد تازيانه است ، و واجب زن رجم است كه پسر من محصن نبود و زن محصنه است . رسول - عليه السّلام - گفت : به خداى كه از ميان شما به كتاب خداى حكم كنم ، امّا گوسپند و كنيزك تو ردّ است با تو ، با تو بايد دادن . و پسر را حاضر كردند ( 10 ) ، بفرمود تا او را صد تازيانه بزدند و از شهر براندند تا يك سال . و مرد ديگر را گفت - و نام او لنيس ( 11 ) بود - تا زن را به حاضر كرد ، و گفت : اگر اقرار دهد رجمش كنم . زن اقرار داد ، بفرمود تا رجمش كردند .
و عروة الزّبير گفت : مروان ( 12 ) در عهد عمر زنا كرد ، عمر او را حدّ زد و يك سال براند .
جابر عبد اللَّه انصارى گفت : مردى بيامد از أسلم و گفت : يا رسول اللَّه ! من زنا
هامش
( 6 - 1 ) . مر : نترسيد .
( 2 ) . ندارى / نداريد .
( 3 ) . مر ، تب : دهيد .
( 4 ) . مر ، تب : برنجانيد .
( 5 ) . اساس : بدست ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 7 ) . مر ، تب : مكنيد .
( 8 ) . مر : بگوييد .
( 9 ) . وز : مزدور ( با همين اعراب ) .
( 10 ) . اساس بفرمود تا او را حاضر كردند ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 11 ) . كذا : در اساس ، وز : لنبس ، آج ، فق : النيس ، لب ، تب : انيس ، مر : التس ، تفسير قرطبى ( 5 / 87 ) : أنيس .
( 12 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 3 / 342 ) : مردى .