است كه به تو سپارم به ضمان سهيل بن عمرو ، و سهيل بن عمرو ضمان بكرد . نعيم بيامد تا به مدينه آمد ، لشكر رسول - عليه السّلام - ساز غزاة مىكردند . نعيم گفت : كجا خواهيد رفتن ( 1 ) . گفتند ( 2 ) : ميان ما و ابو سفيان موعدى هست به بدر صغرى ، آن جا خواهيم رفتن .
نعيم گفت : بد راى است اين كه ديدهايد ( 3 ) ، ايشان به در شهر شما آمدند و شما در شهر خود و خانهء خود ، آن رفت كه ديدى ( 4 ) . اكنون بر خواهيد خاستن ( 5 ) و به جايى رفتن ( 6 ) ، و با جمعى بسيار تمام سلاح ( 7 ) تمام آلت قتال كردن . ترسم كه كس از شما باز نيايد ( 8 ) اگر به روى ( 9 ) ، و تهويلى بكرد اصحاب رسول را ، و ايشان را فتورى پديد آمد .
رسول - عليه السّلام - گفت : اگر مرا تنها ببايد رفتن ، بروم و باز نمايم ( 10 ) . آنان كه شجاعان قوم بودند ، گفتند : ما با تو آييم ( 11 ) اى رسول اللَّه ، و از ايشان نه انديشيم ( 12 ) .
* ( حَسْبُنَا اللَّه وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) * .
رسول - عليه السّلام - برفت تا به بدر صغرى فرود آمد ، هر كجا مشركى بر آمدى صحابهء رسول پرسيدندى از اهل مكّه و ابو سفيان ، گفتندى : * ( قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ ) * ، جمعى بسيار مجتمع شدهاند و جاى ترس است شما را از ايشان ، صحابهء رسول گفتند : * ( حَسْبُنَا اللَّه وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) * . تا به بدر رسيدند ، و آن آبى است بني كنانه را ، و بازارگاهى بود در جاهليّت آن جا كه هر سال ( 13 ) روز بازار بودى . رسول - عليه السّلام - آن جا مقام كرد و منتظر ابو سفيان مىبود ، و ابو سفيان با مكّه شده بود .
اهل مكّه ايشان را جيش السّويق خواندند ، يعنى ايشان با سويق خوردن شده بودند ، و
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق : خواهى رفتن ، مر : خواهيد رفت .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : گفت .
( 3 ) . دب ، آج ، فق ، تب : ديدهء / ديده اى ديدهايد .
( 4 ) . مر : ديدهايد .
( 5 ) . اساس : بر خواهيد ساختن ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 6 ) . مر : به جايى خواهيد رفتن .
( 7 ) . مر و .
( 8 ) . اساس كه ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 9 ) . مر : برويد .
( 10 ) . كذا : در اساس ، وز ، تب ، دب ، مر : باز نمانم ، آج ، لب ، فق : باز نمانيم .
( 11 ) . وز ، آج ، لب ، فق : با توايم .
( 12 ) . مر : نينديشيم .
( 13 ) . آج ، لب ، فق ، مر هشت .