روحاء رسيدند ، پشيمان شدند و يكديگر را ملامت كردند ( 1 ) ، گفتند : ما چه كرديم نه محمّد را كشتيم ، و نه غارتى كرديم ( 2 ) بر زنان ايشان ، قومى را بكشتيم و جماعتى اندك ضعيف را با گذاشتيم ( 3 ) . باز گرديد تا بتمامى دمار برآريم از اين باقى كه ماندهاند . اين خبر به ( 4 ) رسول ( 5 ) رسيد ، خواست تا كافران را بترساند ، و از خويشتن شدّتى و شوكتى بنمايد تا كافران گمان برند كه مسلمانان را قوّتى هست كه از قفاى ايشان مىبروند . باز گرديد ، بفرمود تا ندا كردند كه رسول - عليه السّلام - از قفاى اين كافران بخواهد رفتن . ساز رفتن بايد كردن ( 6 ) ، و مردم بيشتر مجروح و رنجور بودند .
جابر عبد اللَّه انصارى گويد : پدر مرا ( 7 ) كشته بودند ، و او هفت دختر را رها كرده بود . من گفتم : يا رسول اللَّه ! چه فرمايى مرا ؟ دانى كه پدر هفت عورت به من رها كرده است ، و بر سر ايشان مرد نيست ؟ و من نخواهم كه تو به جهاد روى و من در خدمت تو نباشم . رسول - عليه السّلام - گفت : [ بر ايشان ] ( 8 ) خليفتى بدار ، و تو بياى با ما ، همچنين كردم . رسول - عليه السّلام - برخاست و وجوه صحابه ( 9 ) ، رفتند تا به جايى كه آن را حمراء الأسد گويند ، و از آن جا تا به مدينه هشت ميل است . ابن السّائب روايت كند كه مردى از بني عبد الأشهل گفت : من از جملهء مجروحان بودم ، و برادرم را جراحت سختتر بود ، با يكديگر گفتيم كه : چه چاره است ؟ ما مجروحيم و رنجوريم ، و مركوبى ( 10 ) نداريم ، و قوّت رفتن نيست ما را ، و رسول خداى را چگونه رها كنيم ؟ آخر عزم مصمّم كرديم بر رفتن ، ساعتى مىرفتيم و هر گه برادر ( 11 ) رنجور و ( 12 ) مانده شدى ، من او را برگرفتمى و پاره اى بردمى ، و او پاره اى ( 13 ) برفتى تا بر رسول برفتيم به حمراء الأسد .
هامش
( 1 ) . اساس : ملاقات كردند ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها بجز وز : غارت كرديم .
( 3 ) . دب ، مر : بگذاشتيم ، آج : باز گذاشتيم .
( 4 ) . دب : بر .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق عليه السّلام .
( 6 ) . مر : ساز رفتن كنيد .
( 7 ) . مر : پدرم را .
( 8 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 9 ) . وز ، آج ، لب و .
( 10 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : مركبى .
( 11 ) . اساس و ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 12 ) . وز ، مر : ندارد .
( 13 ) . مر خود .