ركّع ، و ساجد و سجّد ، و فعّل در جمع فاعل قياسى مطَّرد است ، پس حركت از حروف علَّت برگرفتند و با حرف صحيح دادند ، چنان كه در قاض و غاز كردند ، و الأصل قاضى و غازى ، و او در هر سه حال به يك صورت باشد بمثابة اسماء ( 1 ) مقصوره است مادام تا منكّر منّون باشد بى « لام » تعريف ، و نيز جمع كنند اين لفظ را كه غازى است على غزاة ، كقاض و قضاة و رامي و رماة ، و نيز جمع كنند على غزّاء كخارب و خرّاب ، و كاتب و كتّاب ، يا غازى باشند و مجاهد ( 2 ) گويند اين منافقان :
* ( لَوْ كانُوا عِنْدَنا ) * ، اگر اين مردمان مسافر يا غازى به نزديك ما بودندى بنمردندى ، و يا ايشان را بنكشتندى ، و اين خطاست از ايشان ( 3 ) بزرگ براى آن كه اعتقاد ( 4 ) كردند اگر مسافر به سفر نشود در حضر مرگ به او نرسد ، و اگر غازى را در غزا نكشند بنميرد ، اين اعتقاد فاسد است براى آن كه حكم ايشان در سفر و حضر و غزا و مقام يكى باشد هيچ وقت از اوقات نيست و الَّا مجوّز است كه ايشان در آن وقت بميرند .
فامّا حكم كشته ، قطع كردن بر آن كه اگر او را بنكشتندى نمردى خطاست ، و نيز قطع كردن بر آن كه لا محال به مردى هم خطاست ، بل مجوّز است چنان كه احوال ديگران روا باشد كه هر ساعت مرگ به ايشان رسد ، و روا باشد كه بمانند ( 5 ) سالهاى بسيار . پس ايشان از اين وجه مخطى بودند كه اعتقاد كردند كه اگر ايشان از وطن مفارقت نكردندى على القطع ، زنده ماندندى ، و اين خلاف صواب است . و قوله ( 6 ) : * ( ما ماتُوا وَما قُتِلُوا ) * ، تقسيم است ( 7 ) ، موت با مسافر مىشود و قتل با غازى ، حق تعالى گفت : * ( لِيَجْعَلَ اللَّه ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ ) * ، اين « لام » تعلَّق دارد بقوله : * ( لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا ) * ، * ( لِيَجْعَلَ اللَّه ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ ) * دونكم ، چو ( 8 ) ايشان مباشيد ( 9 ) در اين گفتن تا خداى اين معنى در دل ايشان به حسرت كند نه در دل شما ، و ابو على
هامش
( 1 ) . اساس : اقصا ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 2 ) . اساس و مت : مجاهده ، با توجه به وز تصحيح شد .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر خطاى .
( 4 ) . وز : اعتقادى .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : بماند .
( 6 ) . اساس و ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 7 ) . آج : بقسمست ، لب : بقسمت ، مر : تقسيم .
( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : چون .
( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق : مباشى / مباشيد .