گفت : « لام » عاقبت راست ، كقوله :
لدوا للموت و ابنوا للخراب
و امّا حسرت ايشان از دو چيز بود : يكى آن كه ايشان را مراد بود كه مسلمانان با ايشان موافق باشند در اين گفتار و جز اين ، چون خلاف ايشان كردند ، حسرتى شد در دل ايشان . قول ديگر فوت ظفر و غنيمت و آنچه لايق ظاهر است آن است كه آن اعتقاد فاسد كه اگر ايشان نرفتندى نمردندى ، اكنون چون رفتند مردند ، كارى فايت باشد ( 1 ) ، و حسرت از آن خورند كه چرا رها كرديم ايشان را كه رفتند ، و اين قول قريبتر است از آن هر دو ( 2 ) . حقيقت حسرت اندوه باشد بر چيزى كه فايت شده باشد كه مرد گمان برد كه نخواهد رسيدن ( 3 ) ، قال الشّاعر :
فوا حسرتى لم اقض منكم لبانتي
و لم أتمتّع بالجوار و بالقرب
آنگه خبر داد كه مرگ و زندگانى تعلَّق به خداى دارد ، به سفر و حضر بنگردد ( 4 ) . * ( وَاللَّه يُحْيِي وَيُمِيتُ ) * ، خداى است كه زنده دارد [ و ] ( 5 ) بميراند نه اسبابى كه ايشان گمان بردند . * ( وَاللَّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ) * ، ابن كثير و حمزه و كسائى و خلف و شبل ( 6 ) و حسن و أعمش و طلحة بن مصرّف به « يا » خوانند ، و باقى ( 7 ) به « تا » ى خطاب . و مورد اين ، مورد تهديد و وعيد است .
* ( وَلَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّه ) * ، اگر بكشتند ( 8 ) شما را در ره خداى ، يعنى جهاد . * ( أَوْ مُتُّمْ ) * ، يا بميريد ( 9 ) ، نافع و بيشتر اهل كوفه خوانند : « متّم » به كسر « ميم » ، و باقى قرّاء به ضمّ « ميم » . آن كه به ضمّ خواند ، من مات يموت ( 10 ) از او متّ آيد ، چنان كه قلت من [ 271 - پ ] قال يقول ، و كنت من كان يكون . و آن كه « متّ » خواند ، گويد : من مات يمات على فعل يفعل ، كخاف يخاف و هاب يهاب ، و الأصل موت يموت
هامش
( 1 ) . مر : فوت شد .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها بجز وز و .
( 3 ) . وز ، دب : بخواهد رسيدن ، آج ، لب ، مر : بخواهد رسيدن .
( 4 ) . وز : نبه گردد / نبگردد ، مر : بازنگردد .
( 5 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 6 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : شبلى .
( 7 ) . مر قرّاء .
( 8 ) . وز ، دب ، آج ، فق ، مر : بكشند .
( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق : بميرى / بميريد .
( 10 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 3 / 224 ) و حكايت .