آنگه گفت : اللَّهمّ احصهم عددا و خذهم بددا . و او را زنده بردار كردند ، او گفت [ 259 - پ ] : بار خدايا ! تو دانى كه كس نيست اين جا كه سلام من به رسول تو رساند ( 1 ) ، سلام من به رسول رسان .
آنگه مردى از مشركان نام او سلامان و كنيت او ابو ميسره نيزه بر آورد تا بر سينه او زند ، او گفت : اتّق اللَّه ، از خداى بترس ! چون نام خداى بشنيد ، در طغيان و عتو بيفزود ، نيزه بر سينه خبيب زد و به ( 2 ) پشت او بيرون برد ( 3 ) ، فذلك قوله : * ( وَإِذا قِيلَ لَه اتَّقِ اللَّه أَخَذَتْه الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ ) * ( 4 ) ، يعنى سلامان .
و امّا زيد بن الدّثنه : صفوان بن اميّه او را بخريد تا به عوض پدر او را باز كشد ، كه پدرش را او كشته بود - اميّة بن خلف الجمحىّ را . آنگه او را به دست يكى از موالى خود داد كه اين را به تنعيم بر و بكش ، و جماعتى از قريش حاضر بودند ، و ابو سفيان در ميان ايشان بود ، زيد را گفتند : به خداى بر تو ، تو را چيزى بپرسيم ( 5 ) راست بگو . گفت : چيست آن ؟ گفت : تو خواستى كه محمّد به جاى تو در دست ما اسير بودى ، و او را به جاى تو بكشتندى و تو به سلامت به مدينه بودى به جاى او ؟
گفت : به خداى تعالى كه من هرگز نخواهم كه محمّد را رنجى رسد به مقدار تيهى ( 6 ) كه در دست او شود ، و مرا همه سلامت بود ، جز كه خود را به فداى او كنم از همه مكاره .
ابو سفيان گفت : و اللَّه كه من نديدم كسى را كه اصحابش دوستتر دارند او را از آن كه اصحاب محمّد ، محمّد را .
آنگه اين غلام او را ببرد و بكشت ، و نام اين غلام نسطاس بود .
چون خبر به رسول - عليه السّلام - رسيد ، صحابه را گفت : كيست از شما كه بشود و خبيب را از آن درخت بگيرد ( 7 ) ؟ زبير گفت : يا رسول اللَّه ! مقداد اسود را با من بفرست تا برويم ، باشد كه بياريم . رسول - عليه السّلام - ايشان را بفرستاد ، به روز
هامش
( 1 ) . آج ، لب تو كه خدايى .
( 2 ) . مب : و از .
( 3 ) . مب : بيرون آمد .
( 4 ) . سورهء بقره ( 2 ) آيهء 206 .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : بپرسم .
( 6 ) . دب ، مب : خارى .
( 7 ) . دب : بياورد .