اما شهاب الدين هنگامى كه از پيشاور به راه افتاد خبردار شد كه پسر كوكر با لشكريان خويش ما بين جيلم و سودره اردو زده است .
از اين رو در حركت شتاب ورزيد و پيش از وقت مقرر بدان جا رسيد و دشمن را غافلگير كرد .
دو دسته در روز پنجشنبه ، پنج روز به پايان ربيع الآخر مانده ، از صبح تا عصر جنگ سختى كردند .
كار جنگ پى در پى بالا مىگرفت .
در گرماگرم جنگ قطب الدين آيبك نيز با لشكريان خويش فرا رسيد .
بدين گونه لشكريان اسلام نيروى تازهاى يافتند و شعارهاى اسلامى را بر زبان آوردند و حملهاى راستين به دشمن كردند .
در نتيجهء اين حمله ، كوكريان و همدستانشان شكست خوردند و گريختند .
به هر سو كه روى مىآوردند گروهى از ايشان كشته مىشد .
سرانجام به جنگلى كه در آن جا بود رفتند و گرد هم آمدند و آتشى برافروختند .
آنگاه يكى از ايشان به ديگرى مىگفت : « نگذار مسلمانان تو را بكشند . »
بعد خود را در آتش مىافكند .
ديگرى نيز پس از او خود را به آتش مىانداخت .
بدين گونه آنها همه يا كشته شدند و يا خودسوزى كردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٧