برادرم سوار شد و به سوى سراى او رفت .
همين كه به در خانهء او رسيد ، زنى پيشش آمد كه نامهاى در دست داشت . براى دادخواهى آمده بود و مىخواست نامهء خود را به نور الدين برساند .
مجد الدين ، برادرم ، نامه را ازو گرفت .
همين كه به حضور نور الدين رسيد ، نور الدين كارى را كه داشت با وى در ميان گذاشت :
برادرم گفت : « پيش از هر چيز ، اين نامه را بخوان و كار صاحبش را راه بينداز . »
نور الدين گفت : « لازم نيست كه من اين نامه را بخوانم ، خودت بگو ببينم در آن چه نوشته است . »
مجد الدين جواب داد : « به خدا من چيزى نمىدانم جز اين كه زنى را دم در ديدم كه براى شكايت و دادخواهى آمده است . »
گفت : « بله ، ميدانم كه دردش چيست . »
بعد به هم برآمد و نشانهء كينه و خشم در چهرهاش آشكار شد .
دو تن از كارمندان دولت او پيشش بودند .
نور الدين آن دو را به برادرم نشان داد و گفت :
« ببين چه كارى را من به اين دو نفر واگذار كردهام . اين زن پسرى داشته كه در موصل غريب بوده و مدتى است كه درين شهر در گذشته و مقدارى پارچه با دو غلام از خود بر جاى گذاشته است .
نمايندگان دارائى از پارچه او نگهدارى كردند و آن دو غلام را هم پيش ما فرستادند . آنها درين جا ماندند تا ببينيم چه كسى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 262
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٢