را وارد شهر مىكند ، شرط كرده باشد كه آن را بيرون خواهد برد ، بيرون بردن آن كالا امكان دارد . ولى اگر چنين شرطى نكرده باشد ، آن را نمىتواند بيرون ببرد مگر در صورتى كه طبق معمول ماليات بازرگانى آن گرفته شده باشد .
نور الدين گفت : « به خدا اين رسم مايه دردسر و بدبختى است . مردى كه كالاى خود را نمىفروشد ، به چه مناسبت پولى بپردازد ؟ » مجاهد الدين گفت : « شكى نيست كه اين رسم ناپسنديدهاى است و ظالمانه است .
نور الدين گفت : « وقتى كه من مىگويم اين رسم بدى است ، تو هم مىگوئى اين رسم بدى است ، پس ديگر چه مانعى دارد كه آن را موقوف كنيم ؟ » آنگاه دستور داد كه به بازرگان اجازه دهند تا كالاى خود را از شهر بيرون ببرد و از او به همان اندازه كه فروخته ماليات بگيرند .
برادر من ، مجد الدين ابو السعادات ، كه خدا بيامرزدش ، از همهء مردم به نور الدين نزديكتر بود .
او مىگفت :
« هيچ روزى نشد كه من كار نيكى را به نور الدين پيشنهاد كنم و او از انجامش خوددارى نمايد بلكه با شادى و خوشبينى آن را انجام مىداد . »
نور الدين ، يكى از روزها ، همين برادر مرا به نزد خود فرا خواند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦١