جزء عقل اين از آن عقل كل است جنبش اين سايه زان شاخ گل است
سايه اش فانى شود آخر در او پس بداند سر ميل و جستجو
.
ديگرى مىگويد
چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
غريزه خداخواهى و خداجوئى نوعى جاذبه معنوى است ميان كانون دل و احساسات انسان از يك طرف و كانون هستى يعنى مبدا اعلى و كمال مطلق از طرف ديگر نظير جذب و انجذابى كه ميان اجرام و اجسام موجود است انسان بدون آنكه خود بداند تحت تاثير اين نيروى مرموز هست .
گوئى غير اين من يك من ديگر نيز در وجود او مستتر است و او از خود نوايى و آوازى دارد به قول نظيرى نيشابورى
غير من در پس اين پرده سخن سازى هست راز در دل نتوان داشت كه غمازى هست
بلبلان گل ز گلستان به شبستان آريد كه در اين كنج قفس زمزمه پردازى هست
تو مپندار كه اين قصه به خود مىگويم گوش نزديك لبم آر كه آوازى هست
حافظ مىگويد
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است
.
دانشمندان روانشناس و روانكاو در قرن اخير به اين حقيقت پى بردهاند كه انسان در ماوراء شعور ظاهر خويش شعورى مخفى دارد گوئى در پس اين من ظاهر من پشت پرده اى وجود دارد چيزى كه هست برخى از اين دانشمندان چنين فرض كردهاند كه عناصر من پنهان همه از شعور ظاهر به باطن گريخته و تغيير شكل دادهاند ولى برخى ديگر به اصالت شعور باطن ايمان و اعتراف دارند شعور اخلاقى شعور هنرى شعور علمى همچنين شعور مذهبى روان انسان را اصيل و ناشى از سرشت او مىدانند .
آن نقطه اصلى كه راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا مىكند همين جا است عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و اعتقاد دارند در تقويت اين نيرو مىكوشند معتقدند كه كانون احساسات عالى الهى قلبى را بايد تقويت كرد و موانع رشد و توسعه آن را بايد از ميان برد و به اصطلاح بايد قلب را تصفيه كرد و آنگاه با مركب نيرومند و راهوار و سبك بال عشق بسوى خدا پرواز نمود اما فلاسفه و متكلمين از راه عقل و فكر و استدلال مىخواهند شاهد