مىگوئيم آنچه مسلم است اينست كه از روزى كه تاريخ نقلى نشان ميدهد و يا با كنجكاويهاى علمى از روزگارهاى ما قبل التاريخ بدست
شرح
مسائل خانوادگى كافى است پس جاى اين بحث نيست كه چطور شد بشر بفكر زندگى خانوادگى و حيات زناشوئى افتاد .
مفاهيم خدا و دين و پرستش اگر با طبيعت عقلانى و منطقى بشر بستگى داشته باشد و يا با تمايلات فطرى و ذاتى او مربوط باشد كافى است براى توجه بشر بانها و گرايش بسوى آنها و اما اگر با هيچيك از آنها بستگى نداشته باشد ناچار بايد علتهاى خاص روانى و يا اجتماعى براى آنها جستجو كنيم .
كسانى كه ترس يا جهل يا امتيازات طبقاتى يا محروميتهاى اجتماعى يا محروميتهاى جنسى را منشا پيدايش مفاهيم دينى و توجه بشر به خدا دانستهاند قبلا چنين فرض كردهاند كه عامل منطقى و عقلانى يا تمايل فطرى و ذاتى در كار نبوده است و اعتقاد به خدا و ساير مفاهيم دينى را از قبيل اعتقاد به نحوست 13 فرض كردهاند و آنگاه در مقام توجيه آن بر آمدهاند و الا با وجود عامل منطقى يا فطرى جاى اين گونه فرضيه ها نيست .
ما فعلا در باره تمايل فطرى دينى بحث نمىكنيم و آن را باينده موكول مىكنيم تنها از جنبه عامل منطقى مطلب را در نظر مىگيريم .
مىگوئيم بشر از قديمترين ايام به مفهوم عليت و معلوليت پى برده است و همين كافى است كه او را متوجه مبدء كل كند و لا اقل اين پرسش را براى او بوجود آورد كه آيا همه موجودات و پديده ها از يك مبدا آفرينش بوجود آمدهاند يا نه .
بعلاوه بشر از قديمترين ايام نظامات حيرت آور جهان را مىديده است وجود خود را با تشكيلات منظم و دقيق مشاهده مىكرده است همين كافى بوده است كه اين فكر را در او بوجود آورد كه اين تشكيلات منظم و اين حركات مرتب همه از مبدء و منشاى مدبر و دانا و خودآگاه ناشى مىشود يا نه .
اكنون مىگوييم آيا با وجود اين عوامل عقلانى و منطقى باز بايد در جستجوى يك عامل اجتماعى و يا روانى باشيم مسلما همانطورى كه در متن آمده است فرضا اثبات وجود خدا فطرى نباشد اصل بحث از خدا فطرى است .
پس در باره اين كه بشر چرا از خدا بحث كرده و مىكند نبايد در جستجوى عامل ديگرى غير از استعداد منطقى و عقلانى بود