اول از اين راه كه مجموع موجودات جهان كه يك واحد متلائم الاجزاء مىباشد موجود و ضرورى الوجود و مستند بواجب الوجود است .
دوم از اين راه كه يك موجود جزء را با جميع علل و شرائط وجود وى كه در تحققش لازم مىباشد يعنى همه اجزاء حاضر و گذشته عالم
شرح
در كتب كلاميه مىنويسند كه قاضى عبد الجبار معتزلى به محضر صاحب بن عباد وزير معروف وارد شد در حالى كه ابو اسحاق اسفرائنى كه اشعرى مسلك بود آنجا حاضر بود به محض اينكه چشم قاضى به ابو اسحاق افتاد گفت سبحان من تنزه عن الفحشاء يعنى منزه است خدائى كه دامن عزتش از اراده كارهاى زشت پاك است اشاره به اينكه تو با اعتقاد به عموميت قضا و قدر كارهاى زشت را نيز از قضاء الهى مىدانى و حال آنكه خداوند از كار زشت منزه است و به عبارت ديگر عقيده تو مخالف اصل عدل الهى است ابو اسحاق فورا گفت سبحان من لا يجرى فى ملكه الا ما يشاء يعنى منزه است خدائى كه در ملك او ملك آفرينش چيزى جز به مشيت او جارى نمىشود اشاره به اينكه تو با اعتقاد به عدم عموميت قضا و قدر معتقد هستى كه در ملك خداوند امورى حادث مىشود بر خلاف مشيت او و به عبارت ديگر عقيده تو مخالف اصل توحيد توحيد در افعال الهى است .
اشاعره و معتزله همواره يك ديگر را مورد انتقاد قرار مىدادند معتزله به اصل عدل تمسك كرده و اشاعره را ضد عدل مىدانستند و اشاعره به اصل توحيد توحيد در خالقيت و در افعال چسبيده و معتزله را ضد توحيد مىدانستند و باز متقابلا معتزله در مسئله توحيد صفات اشاعره را مشرك و ضد توحيد مىخواندند زيرا اشاعره معتقد به مغايرت صفات با ذات و تعدد قدما بودند و معتزله منكر صفات بودند لهذا معتزله خود را اهل العدل و التوحيد مىناميدند .
ولى حقيقت اينست تنها مكتبى كه توانست كه هم اهل العدل باشد و هم اهل التوحيد و در توحيد جمع كند ميان توحيد ذات و صفات و افعال مكتب