بطور كلى بفهمد كه چيزى غير از نور و رنگ هست كه با گوش درك مىشود .
اگر چه باز در مورد تطبيق همان كلى را به نور و رنگ تطبيق خواهد كرد زيرا وى به كلى نامبرده از راه چشم رسيده است در اين هنگام است كه انديشه ديرين ما روزى بود كه جز خدا چيزى نبود
شرح
شده است مثلا حركت شبانه روزى .
على هذا كل جهان ظرف زمانى ندارد تا بحث مسبوقيت وجودش به عدم خودش در زمان پيشين و يا عدم مسبوقيت وجودش به عدم خودش در آن زمان به ميان آيد جهان در كل خود زمان ندارد همچنانكه مكان ندارد .
به عبارت ديگر مجموع جهان كه شامل زمان هم هست پيش و پس زمانى ندارد تا گفته شود در آن زمان بوده است يا نبوده است همچنان كه صحيح نيست گفته شود كه عالم در كجا آفريده شد صحيح نيست گفته شود كى آفريده شد چونكه كى و كجا متاخر از عالم است و فرع بر عالم است كى و كجا و وقت و جا فقط در باره اجزاء عالم صادق است زيرا مكان از نسبت احاطه اجزاء جهان بر جزء ديگر انتزاع مىشود و زمان از حركت ذاتى اشياء و تطبيق آن با حركت عمومى شبانه روزى .
از اينجا معلوم مىشود كه برهان معروفى كه بر قدم عالم اقامه مىشود بىاساس است .
برهان اينست كه حدوث زمانى عالم مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است .
جواب اينست كه انفكاك فرع بر اينست كه قبل از حدوث عالم يك امتداد و بعدى را فرض كنيم و آن گاه بگوئيم در اين امتداد كه عالم وجود نداشته است از علت تامه خود منفك بوده است ما چنين امتدادى جز در وهم بشر وجود ندارد همانطورى كه صحيح نيست گفته شود در ما وراء ابعاد مكانى عالم بفرض تناهى ابعاد چه چيز وجود دارد صحيح نيست گفته شود پيش از عالم چه چيز بود زيرا كلمه در فرع بر وجود مكان است و كلمه پيش فرع بر وجود زمان .
مسئله اى كه قابل طرح است اينست كه آيا حركت لا يتناهى و جود دارد يا ندارد و هم اينكه آيا سلسله حوادث متناهى مىباشند لا يتناهى