نتيجه
از اين بيان دستگير مىشود كه ما اطلاق مفهومى را پيوسته با نفى نگهدارى مىنماييم و نياز ما به اين نفى در مورد علت جهان هستى خدا از هر مورد ديگر بيشتر است .
شرح
وجودش شك كنيم و حتى نمىتوانيم مدعى شويم كه نمىتوانيم او را تصور كنيم زيرا تا چيز را تصور نكنيم نمىتوانيم منكر وجودش يا تصورش بشويم پس ما خدا را هم تصور مىكنيم و هم تصور نمىكنيم ما او را تحت يك عنوان عام انتزاعى از قبيل خالق كل تصور مىكنيم اما كنه ذاتش را تصور نمىكنيم .
اشكال بيشتر در تصور ذات واجب از اين ناحيه است كه ذات واجب مطلق و لا يتناهى است و ذهن او را به عنوان ذات مطلق و لا يتناهى تصور مىكند در صورتى كه ذهن قادر به تصور مطلق و غير متناهى نيست .
در پاسخ اين اشكال اول بايد مطلق را معنى كنيم اطلاق بمعنى اسم مفعولى يعنى رهائى مثلا مفهوم انسان به خودى خود يك مفهوم رها و آزاد است و دائره وسيعى را فرا مىگيرد اما همين كه مفهوم سفيد پوست بان اضافه شد مقيد مىگردد مفهوم انسان سفيد پوست فقط قسمتى از سطح دائره اول را شامل مىشود و دائره اى در داخل دائره اول تشكيل مىدهد همين كه مفهوم دانشمند را براى بار دوم اضافه كرديم و گفتيم انسان سفيد پوست دانشمند محدودتر مىشود و دائره كوچكترى در داخل دائره دوم تشكيل مىشود و همينطور .
از اينجا معلوم مىشود كه ما تا مطلق را تصور نكنيم نمىتوانيم مقيد را تصور كنيم هر مقيدى از اجتماع چند مطلق تشكيل مىشود و حقيقت هر مطلق عبارت است از مقيد منهاى قيد يعنى نبودن قيد كافى است براى اطلاق و ارسال مفهوم .
البته محققين در اينجا تحقيق خاصى دارند و مدعى هستند كه آنچه در ضمن مقيد وجود دارد خود مطلق نيست بلكه جامع مشترك ميان مطلق و مقيد است و آن را طبيعت لا به شرط مقسمى مىنامند و خود مطلق را لا به شرط قسمى مىخوانند اين بحث از حدود اين مقاله خارج است و با مدعاى قبلى ما هم منافاتى ندارد .
پس اين ايراد ذهن قادر به تصور مطلق نيست ايراد درستى نيست