پردازيم سر انجام به حركت عمومى حركت وضعى و مكانى و يا حركت جوهرى خواهيم رسيد و حركت چنان كه گذشت هستى است پس از نيستى و وجودى است آغشته به عدم چنان كه در مقاله 10 گذشت .
شرح
اين تصور نيست كه همه اين اعضاء و اجزاء و جهازات طفيلى وجود يك واحد است به نام انسان و يك حيات كلى همه اينها را تدبير و اداره مىكند .
طبق فرضيه بالا ما در درون جهان طبيعت همانند آن سلولها هستيم در درون بدن انسان حياتى كه بر كل جهان طبيعت حكمفرما است همانند حياتى است كه بر كل بدن انسان حكمفرما است كه جانهاى فردى و جزئى طفيلى آن هستند و به همين جهت جهان را انسان كبير و انسان را جهان صغير خواندهاند .
در كتب فلسفه اين نظريه وحدت شخصى عالم به ارسطو نسبت داده مىشود بدون آنكه برهانى از او نقل شود و فلاسفه معمولا در مباحث الهيات تحت عنوان وحده آله العالم بيان مىكنند .
آنچه در آنجا بيان مىشود دو مطلب است يكى اينكه آيا تنها يك عالم وجود دارد يا بيش از يك عالم وجود دارد و با توجه به اينكه به عقيده قدماء به پيروى از هيئت بطلميوسى همه عالم را زمين و نه فلك تشكيل مىدهد و فلك نهم محدد الجهات است معنى اين سؤال روشن است .
مطلب ديگر اينكه آيا عالم موجود وحدت طبيعى و شخصى دارد يا نه حكماء براى مدعاى دوم دليلى مىآورند كه قسمتى از آن بر فلكيات قديم مبتنى است .
ولى مسئله وحدت طبيعى و شخصى عالم مبتنى بر چنان فرضياتى نيست از راههاى ديگر نيز مىتوان تاييد و بلكه اثبات كرد .
يكى از راهها فرضيه اى است قديمى كه احيانا در جديد نيز تاييد مىشود و آن وحدت و اتصال واقعى اجسام است ما اجسام را بحسب حس منفصل و جدا و متكثر مىبينيم ولى اين احتمال هست كه تمام اجسام جهان جسم واحد باشند و خلاء انفصالى در بين نباشد آنچه را ما خلاء يا جدائى دو جسم مىپنداريم در واقع چنين نيست .
البته اين فرضيه اى بيش نيست و اثبات آن خالى از اشكال نمىباشد يكى ديگر از راه ارتباط غائى نظام عالم است