.
شرح
شده است كه وجود لازمه ذات بزرگتر است چه اگر ذات بزرگتر وجود نداشته باشد ذات بزرگتر نخواهد بود زيرا ذات بزرگتر موجود از ذات بزرگتر غير موجود بزرگتر خواهد بود .
تفكيك ذات اشياء از وجود در ظرف خارج و توهم اينكه وجود براى اشياء از قبيل عارض و معروض و لازم و ملزوم است اشتباه محض است اشياء قطع نظر از وجود ذاتى ندارند اينكه ذهن براى اشياء ذات و ماهيتى انتزاع مىكند و وجود را به آن ذات نسبت مىدهد و حمل مىكند اعتبارى از اعتبارات ذهن است و بس .
على هذا راه صحيح فقط اينست كه بگوئيم بديهى است كه حقيقتى ما وراء ذهن موجود است يعنى بر خلاف نظر سوفسطائيان همه چيز خيال اندر خيال نيست آنگاه بگوئيم آنچه حقيقتا موجود است و واقعى است و اصيل است خود وجود و هستى است نه چيزهاى ديگر كه ذهن آنها را فرض مىكند و هستى را به آنها نسبت مىدهد بلكه واقعى بودن هر چيز به ميزان بهره اى است كه از هستى دارد و بلكه واقعى بودن هر چيز عين بهره ور بودن آن از هستى است .
آنگاه بگوئيم هستى كه خود حقيقت است عين بزرگى جلال عظمت كمال وجوب استقلال است زيرا همه اينها امور واقعى و حقيقى مىباشد و اگر عين هستى نباشند يا از سنخ نيستى مىباشند پس واقعى نيستند و يا از سنخ ماهيات مىباشند كه باز هم اعتبارى و غير واقعى خواهند بود پس وقتى كه خود هستى را با ديده عقل در مىيابيم به چيزى جز ذات واجب الوجود نمىرسيم .
از طرف ديگر به هستىهائى برمىخوريم كه آن هستيها بطور نسبى فاقد بزرگى جلال عظمت كمال ثبات و استقلالند پس مىفهميم اينها غير آن چيزى مىباشند كه حقيقت هستى ايجاب مىكند اينها هستى صرف نمىتوانند باشند هستىهائى هستند توام با عدم محدوديت نقص عدم و نقص و محدوديت از معلوليت ناشى مىشود يعنى تاخر از مرتبه ذات هستى .
از طرف ديگر معلول چيزى نيست كه از علت خارج شده باشد و مانند مولودى از مادر زائيده شده باشد تا دومى براى او محسوب گردد معلول عين ارتباط و نياز به علت است عين تجلى و ظهور علت است او بودنش به علت خويش است پس ثانى علت محسوب نمىشود .
نتيجه اينكه طبق برهان فوق آنچه وجود دارد تنها ذات لا يزال الهى