اين بيان يا نزديك به اين بيان را مىتوانيم در مورد هر فعليتى تازه كه جسم فعليت كهنه خود را تبديل به آن مىكند اجرا كنيم و در نتيجه امكان را اثبات نموده و دو فعليت را به يك فعليت تحويل دهيم و معناى تبدل فعليتى به فعليت ديگر را روشن سازيم . ( 18 )
شرح
مىكند و مىخواهد با حركت به آن مقصد برسد و به عبارت ديگر حركت براى شىء متحرك همواره وسيله است نه هدف بنا بر اين اگر حركت يك جسم را يك جا در نظر بگيريم و آن را در مقابل هدف و مقصد حركت قرار دهيم خود فعليتى است كه قبل از آغاز حركت نبود و فقط امكان آن وجود داشت و همان فعليت نسبت به هدف اصلى نهائى قوه و امكان است .
اينست كه مىگويند حركت يك شىء كمال آن شىء است اما نه كمالى كه خود آن كمال مطلوب باشد بلكه كمالى كه در عين اينكه كمال است و فعليت است ماهيتش ماهيت طلب است نه مطلوب طلب از آن جهت كه طلب است مىتواند بالقوه باشد و مىتواند بالفعل باشد بديهى است كه طلب بالفعل نسبت به طلب بالقوه نوعى كمال و فعليت است در عين حال طبيعت اين كمال و اين فعليت اينست كه خود مطلوب شىء طالب نيست مطلوب چيز ديگر است اينست كه مىگويند حركت كمال اول است نه كمال ثانى فلاسفه اسلامى معتقدند كه در ميان تعاريف متعددى كه از حركت شده است دقيقترين تعريفات همان است كه از ارسطو رسيده است .
از ارسطو در تعريف حركت جمله اى رسيده است كه مفادش اينست الحركه كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه يعنى حركت كمال است اما كمال اول يعنى كمالى كه وسيله است نه هدف براى امر بالقوه از آن جهت كه بالقوه است
( 18 ) پس از آنكه معلوم شد هر فعليتى نسبت به فعليت بعدى امكان است و نسبت به امكان قبلى فعليت است دو چيز روشن مىشود يكى اينكه وقتى