بود و از ميان نمىرود .
ولى فيلسوف معنى مثال را اين گونه مىفهمد كه امروز كه با وجود درخت بيد با شرايط معينه اشغال شده ديگر با عدم وى اشغال نخواهد شد .
شرح
ماهيت قصد كرده و مىكنند فرق مىكند و همچنين آنچه شيخ اشراق يا پيشينيان نسبت به نور اظهار داشتهاند با آنچه يك فيلسوف اصالت وجودى كه ماهيات را اعتبارات ذهن مىداند از حقيقت وجود قصد مىكند فرق مىكند اين تعجب خود به خود رفع مىشود .
بطور قطع مسئله اصالت وجود و اصالت ماهيت به اين صورتى كه امروز مورد مطالعه حكما است در سابق مطرح نبوده اگر ما از انتسابات سربسته اى كه متاخرين دادهاند صرف نظر كنيم و آنها را حمل به عدم توجه به تاريخ تحول علوم بكنيم و شخصا بمتون كتب فلاسفه مراجعه كنيم و دوره بدوره مسائل مورد نظر را مقايسه كنيم حقيقت بالا روشن مىشود .
متاخرين حكما سربسته اصالت وجود را به مشائين نسبت مىدهند اگر مشائين از قديم چنين عقيده اى داشتهاند مىبايست ابن سينا كه رئيس المشائين لقب يافته صريحا اين عقيده را قبول يا لااقل نقل كرده باشد و حال آنكه هر كسى در اين باب يك نوع عقيده براى ابن سينا قائل است صاحب مواقف در مسئله زياده وجود بر ماهيت كه موضوع انتزاعى بودن وجود را بيان مىكند مىگويد ابن سينا در شفا تصريح دارد كه وجود از معقولات ثانيه است و ما بحذائى در خارج علاوه بر ماهيات كه معقولات اوليهاند ندارد ايضا نامبرده در مبحث بداهت وجود مىگويد حق در نزد حكما اين است كه وجود و نقيض وى متصف به عدم مىشوند و وجود از معقولات ثانيه است كه در خارج واقعيت ندارد و موجود نيست و هر چيزى كه موجود نيست معدوم است زيرا واسطه اى بين موجود و معدوم در كار نيست .
و اگر مشائين رسما قائل باصالت وجود بودند و در آن عهدها رسما اين مسائل مطرح بود ممكن نبود كه صاحب مواقف چنين استنباط كند كه جميع حكما قائل به انتزاعى بودن وجود هستند .
خود صدر المتالهين در اسفار مىگويد من خودم در سابق قائل باصالت ماهيت بودم و شديدا از قدما دفاع مىكردم و معتقد بودم كه همه آنها قائل