و تكثير اين حقيقت كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت ولى پس از آنكه شماره چندى از اين معلومات پيش ما پيدا مىشوند مىيابيم كه همه شان حقيقت نيستند بلكه برخى از آنها
شرح
است كه از پاى بست ويران است پس آن اصل اولى كه بعنوان مبدا سير و نقطه اتكاء انتخاب مىشود بايد اصلى باشد كه هيچگونه ترديدى در او روا نباشد و بايد اصل متعارف باشد نه اصل موضوع بلكه بايد بمثابه اى باشد كه انكارش مساوى انكار همه اصلهاى مسلم ديگر باشد .
محققين حكما به اين نكته بر خوردهاند كه يگانه اصلى كه صلاحيت دارد مبدا و نقطه شروع فلسفه قرار گيرد همان اصل واقعيتى هست مىباشد كه سر حد فلسفه و سفسطه يا رئاليسم و ايده آلبسم محسوب مىشود و اصلى است يقينى و فطرى و مورد تصديق تمام اذهان بشرى و حتى خود سوفسطائى نيز بدون آنكه توجه داشته باشد در حاق ذهن خود بان اعتراف دارد .
ما در نخستين لحظه اى كه گريبان خويش را از چنگال مغالطات سفسطى خلاص مىكنيم و از فطرت واقع بين خود استفاده مىكنيم خود را با واقعيت اشياء مواجه مىبينيم و اذعان و تصديق قطعى به اينكه واقعيتى هست را در نهايت وضوح و روشنى در ذهن خود مىيابيم يعنى خود را مواجه با همان چيزى مىبينيم كه هر كسى با فطرت ساده خود بدون آنكه توجهى بمغالطات سفسطى داشته باشد خود را مواجه با آن مىبيند همانطوريه در متن بيان شده در نخستين گامى كه مىخواهيم پس از خاموش كردن ترانه سفسطه برداريم با واقعيت اشياء مواجه شده و سر و كار ما با واقعيت هستى خواهد بود يعنى اصل واقعيت را اثبات نموده و با غريزه . . . .
پس از قبول اين اصل يعنى پس از اذعان و تصديق به اينكه واقعيتى هست در مرحله دوم سير عقلانى خويش بدنبال اين مطلب مىرويم كه مظاهر اين واقعيت چيست و بعبارت ديگر چه چيز هست و چه چيز نيست در اين مرحله است كه مظاهرى مىيابيم و مىرسيم به اينكه من هستم زمين هست ستارگان هست ماده هست قوه هست روح هست همانطورى كه در متن بيان شده مىدانيم واقعيتى هست و سپس به توليد و تكثير اين حقيقت كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت و البته برخى از اين حقائق حقايقى است بديهى و عيانى و غنى از استدلال مثل حقيقت اينكه