اولا هر ضرورت بالغير منتهى به ضرورت بالذات است يعنى وجود ممكن منتهى بواجب الوجود است .
ثانيا سلسله عللى كه وجود يك معلول بانها موقوف است منتهى بعلتى است كه ديگر معلول نيست پس ناگزير سلسله علل متناهى است
شرح
صرفا از دريچه چشم فيزيك نگاه كنيم و استنباطات شخصى بى منطق خود را دخالت ندهيم خواهيم ديد كه اين قانون صرفا در مقام بيان رابطه حالت جسم است با نيروى خارجى يعنى اين قانون رابطه سرعت را با نيروى خارجى كه بر جسم كارگر مىافتد بيان مىكند و مىگويد كه تاثير نيروى خارجى در تغيير سرعت جسم است نه در خود سرعت ولى اين قانون از بيان علت مستقيم سرعت و بعبارت ديگر از بيان قوه مباشر حركت ساكت است و حتى اين قانون نمىتواند بيان كند علت مستقيم و بلا واسطه تغيير سرعت چيست و آيا علت مستقيم و بلا واسطه تغيير سرعت همان نيروى خارجى است يا آنكه تاثير نيروى خارجى از لحاظ تغيير سرعت نيز بطور غير مستقيم است و بعبارت ديگر اين قانون نه تنها علت ادامه حركت را بيان نمىكند از بيان علت مستقيم و بلا واسطه حدوث حركت نيز ساكت است .
چيزى كه براى نگارنده بسيار شگفت آور است و هنوز نتوانسته است راه حلى برايش پيدا كند اينست كه همچنانكه ديديم در كتاب سابق الذكر رسما چنين اظهار مىدارد كه تا زمان گاليله طرز استنباط بشر طبق اصل ارسطوئى اين بود كه جسم متحرك موقعى به حال سكون در مىآيد كه قوه اى نيروى خارجى كه آن را در امتداد خود به حركت واداشته است نتواند ديگر تاثير كند و آن را براند و حال آنكه آنچه ما تا كنون از طرز تفكر فلاسفه در اين مسئله سراغ داريم رابطه حركت جسم را با نيروى خارجى غير از اين نحو بيان مىكنند ابن سينا در مبحث خلاء مىگويد سنگى كه به هوا پرتاب مىشود اگر معاوقت هوا يا ساير اصطكاكات در كار نباشد آن سنگ تا سطح محدد الجهات به حركت خويش ادامه مىدهد معناى اين جمله اينست كه اگر جسمى در اثر نيروى خارجى وارد بر آن به حركت در آيد بعد از آنكه علاقه جسم با نيروى خارجى از بين رفت آن جسم براى هميشه به حركت خود ادامه مىدهد مگر آنكه عوايقى در كار باشد و مانع ادامه آن حركت بشود چنان كه واضح است