گذشته از اين بنا به نظريه خود مستشكل موجود بودن علت سكون نيز به همراه سكون لزوم ندارد و در اين صورت جستجو كردن در چيزى كه ممكنست معدوم بوده باشد قابل توجيه نيست .
شرح
افاضه علت است و بعبارت ديگر پس از بررسى كامل درك مىكنيم كه در مورد معلولات واقعيت ايجاد و وجود و موجود يكى است و اين ذهن ما است كه از يك واقعيت وجدانى سه مفهوم مختلف ساخته است و موجب طرز تفكر غلط ابتدائى ما شده است .
حقيقت اينست كه علت عمده اين طرز تفكر غلط ابتدائى كه متاسفانه غالب مدعيان فلسفه دچار آن هستند بيشتر از يك قياس گرفتن بى جا سرچشمه مىگيرد معمولا مىبينيد كه اگر فى المثل كسى بكس ديگر پولى بدهد يا گلى اهداء كند اين خود مستلزم اينست كه لا اقل پاى چهار امر واقعيت دار در كار باشد و ديدهاند بطور قطع در اين موارد شىء داده شده غير از عمل اعطاء و دادن است و ديدهاند كه هر گاه مثلا كسى از كسى پولى يا گلى گرفت تنها در همان لحظه اول كه آن چيز را از او مىگيرد به او نيازمند است ولى در لحظات بعد خودش شخصا واجد آن شىء داده شده است و در واجد بودن آن شىء هيچگونه احتياجى به دهنده اولى ندارد پس چنين خيال كردهاند كه وجود دادن نيز نظير پول دادن يا گل اهداء كردن است كه اولا واقعيت گل و پول غير از واقعيت اعطاء آن گل و آن پول است و حتى مغاير با واقعيت گيرنده آنست و ثانيا در لحظه بعد از لحظه دريافت گيرنده بشخصه ميتواند واجد آن شىء باشد بدون آنكه احتياجى به دهنده داشته باشد و از اينجا نتيجه گرفتهاند كه معلول در بقاء خود بىنياز از علت است .
بعد از اين كه بنا بر اصل كلى مسلم اولى قبول كرديم كه رابطه علت و معلول رابطه وجود دادن و وجود يافتن است و بنا بر مقدمه گذشته دانستيم كه اين رابطه يعنى وجود دادن و وجود يافتن معلول با خود وجود معلول واقعيتهائى مغاير و جدا از يكديگر نيستند يعنى واقعيت معلول با رابطه معلول با علت يكى است پس دانسته مىشود كه واقعيت معلول را نمىتوان منفك از رابطه معلول با علت فرض كرد يعنى قطع رابطه معلول با علت با حفظ بقاء معلول امرى محال و ممتنع است و از اينجا نتيجه گرفته مىشود كه معلول حدوثا و بقاء نيازمند به علت و متكى به علت است و محال است كه يك شىء بوسيله علتى بوجود آيد و بعد رابطه اش با علت قطع شود و بتواند به خودى خود بوجود خود