اشكال
ممكنست گفته شود كه در مثال حركت ماشين ما حقيقتا از علت وجود حركت تفتيش نمىكنيم بلكه از علت سكون ماشين كنجكاوى مىنمائيم روشنتر بگوئيم نه اينست كه ما اعتقاد داشته باشيم كه علت حركت به همراه حركت تا آخر وجود حركت باقى و ضرورت دهنده است تا در موقع پيدايش خلل از نقص علت حركت
شرح
خود به خود بوجود خويش ادامه بدهد مگر آنكه علت يا علل فانى كننده اى پيدا شود و آن معلول را فانى و نابود كند .
طرفداران بىنيازى معلول از علت در بقاء امثله و شواهدى نيز براى مدعاى خودشان ذكر مىكنند از قبيل بقاء فرزند از پدر و بقاء ساعت بعد از ساعتساز و بقاء ساختمان بعد از بناء و بقاء حركت سنگى كه بوسيله دست پرتاپ مىشود بعد از جدا شدن از دست و از بين رفتن فشار دست و حتى ادعا مىشود كه در علم الحركات و فيزيك جديد رسما تاييد شده كه جسم در حالات حركت و سكونى كه بر وى عارض مىشود تنها هنگامى احتياج به تاثير نيروى خارجى دارد كه بخواهد تغيير حالتى برايش پيدا شود مثل آنكه صفر درجه حركت دارد يعنى ساكن است و به حركت در آيد يا آنكه به درجه خاصى حركت دارد و بعد تغيير حالت دهد و درجه اى از حركت كمتر يا زيادتر پيدا كند و اگر جسم بوسيله تاثير نيروى خارجى به حركت در آمد ما دامى كه عامل خارجى پيدا نشود كه آن حركت را كند يا تند يا متوقف كند آن جسم خود به خود و بدون احتياج به عامل و علت خارجى به حركت اولى خود ادامه مىدهد همانطورى كه اگر در اثر تاثير نيروى خارجى متوقف شد ما دامى كه عامل خارجى پيدا نشود و درجه اى از حركت بوى ندهد بتوقف خود ادامه مىدهد نتيجه اينكه هر درجه اى از حركت كه براى جسم متحرك فرض كنيم آن درجه حركت تنها در حدوث اولى خود احتياج به عامل خارجى دارد ولى در ادامه خود بىنياز از هر عامل و علتى است .
ما فعلا بدون آنكه به مثالهاى فوق توجهى بكنيم و مناقشه آنها را بيان كنيم و بدون آنكه در مقام توجيه و تفسير نظريه فيزيكى از لحاظ فلسفى برآئيم يك تحليل عقلانى كلى در مورد رابطه علت با معلول به عمل مىآوريم تا ببينيم فتواى عقل و فلسفه در اين مورد چيست بعدا در پاورقىهاى ديگر به پيروى