كه در مقاله 3 گذشت روشن مىباشد ما آنجا بثبوت رسانيديم كه نژاد مفهوم از مقررات و احكام ماده كنار است و صورت علمى از سنخ جهان حركت نمىباشد و قانون تحول و تكامل تدريجى عمومى شامل حال وى نيست .
توضيح اينكه با بيانات گذشته باثبات رسانيديم كه ما موجوداتى خارج از ذهن و مستقل از فكر داريم كه مهيات منشاء آثار مىباشد .
و نيز بثبوت رسانيديم كه ما برخى از آنها را با واقعيت خودشان با حذف و اسقاط منشايت آثار بى واسطه و برخى ديگر را بواسطه آنها ادراك مىنماييم .
و نيز ميدانيم كه بخش نخستين با مشتركات و مختصات بما معلوم مىباشد به طورى كه مىتوانيم ميان مشتركات و مختصات آنها با دليل تميز بدهيم و سپس تاليف كرده و خود مركب را بدست آوريم و همچنين مىتوانيم آنها را بوسيله خواص نزديكشان بشناسيم و نيز ميدانيم تا به موضوع يقين پيدا نكرده و مجهول بماند
شرح
بوده و مانند اينست كه انسان بيك نقطه از درياى پهناور با چين موج نشانى بگذارد .
بخش اول اشكال متوجه اين جهت بود كه اشياء و اجزاء طبيعت داراى ذوات و ماهيتهاى مختلف نيستند پس نبايست براى هر دسته از موجودات يك ماهيتى جدا از ماهيت دسته هاى ديگر فرض نمود و اساسا همه موجودات طبيعت مظاهر مختلف يك ماهيت واقعى واحدند كه در لباسهاى مختلف ظاهر مىشود و اما اين بخش از اشكال اين جهت را بيان مىكند كه فرضا اشياء داراى ماهيتهاى جدا از يكديگر بوده باشند آن ماهيات ثابت و يك نواخت نيستند زيرا تغييرات طبيعت سطحى و ظاهرى نيست در طبيعت آنچه هست در تغيير است ظواهر و آنچه در زير پرده ظواهر است و حتى تصوراتى كه ما در مغز خود از اشياء خارجى داريم هر لحظه دستخوش تحولات هستند اين بخش متوجه آن