هستند كه انسان در هر تماس كه با فعل مىگيرد از اعتبار آنها گريزى ندارد يعنى اصل ارتباط طبيعت انسانى با ماده در فعل آنها را بوجود مىآورد از اين روى هيچگاه از ميان نرفته و تغييرى در ذات آنها پيدا نمىشود .
مثلا انسان ميتواند يا مىشود كه يك انديشه ويژه اى را بواسطه پيدايش عواملى از مغز خود بيرون براند ولى هرگز نمىتواند يا نمىشود كه اصل انديشه را بايد انديشه كنم نكند و مثلا هر اجتماعى ميتواند فكر خاص يك فردى را پايمال كند ولى هرگز نمىتواند فكرى را كه در فكر هر فرد فرد اجتماع ثابت است كشته و از ميان ببرد زيرا فكر اجتماعى يك شماره محصلى از افكار مىباشد كه رويهم ريخته شده وحدتى پيدا كرده و مانند يك واحد حقيقى مشغول فعاليت است و در اين صورت چگونه متصور است كه يك اجتماعى فكر متراكم واحد خودش خودش را از ميان ببرد .
ما با قريحه مسامحه به بسيارى از موارد نام انتحار و خود كشى مىدهيم ولى بحسب دقت خود كشى در جهان هستى مصداق ندارد .
بلى يك موجود زنده مثلا ميتواند فعاليت خود را بيك ماده اى ارتباط دهد كه حادثه مربوطه وى خود موجود زنده يا قوه مربوطه وى را ابطال نمايد يا فعاليتش را خنثى كند مثلا انسان ميتواند سم را در آب حل كرده بنوشد يعنى فعاليتى كه ملايم قوه غاذيه كه نوشيدن است انجام دهد ولى سم محلول بواسطه ورود به معده فعاليت كرده او را بكشد .
يا به نور بسيار قوى مانند قرص خورشيد نگاه كرده و قوه باصره را از كار اندازد و يا با يكى از قوا قوه ديگرى را خنثى نمايد مثلا پلكها را بسته و نگذارد چشم كار كند انگشت به گوش گذاشته و
اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٥