3 علوم كثرتى بواسطه انقسام به بديهى و نظرى دارند .
اشكال
ممكنست به سخن گذشته خرده گرفته و بگويند سير روزانه اى كه علم با فرضيه هاى موقتى مىنمايد ناقض اين نظريه مىباشد زيرا
شرح
ضرورت هيچكدام نمىتواند مولود تجربه باشد از اينجا پاسخ قسمت دوم نظريه تجربى نيز روشن شد تجربيون مدعى هستند كه ذهن همواره از احكام جزئى به احكام كلى مىرسد مىگوئيم چرا و به چه جهت ذهن حكم خود را از موارد آزمايش شده به غير موارد آزمايش شده بسط و تعميم مىدهد و از جزئى به كلى مىرود و قوس صعودى مىپيمايد آيا ذهن اذعان دارد كه هر حكمى كه براى بعضى از افراد كلى ثابت شد پس براى همه افراد كلى ثابت است و باصطلاح حكم اشياء مماثل مماثل يكديگر است يا ندارد اگر اذعان ندارد پس آزمايش در باره افراد آزمايش شده نمىتواند ملاك حكم در باره افراد آزمايش نشده واقع شود عينا مثل اينست كه قبل از آنكه اصلا به آزمايش و مشاهده اى پرداخته شود ذهن در باره آن افراد آزمايش نشده حكمى صادر كند و حال آنكه بالضروره و به اعتراف خود دانشمند تجربى ذهن در مورد مسائل آزمايشى قبل از آزمايش حكمى ندارد و اگر اذعان دارد ناچار اين حكم را بدون وساطت مشاهده و آزمايش تحصيل كرده است زيرا اگر اين حكم نيز مولود آزمايش باشد قهرا در تعميم خود محتاج به حكم ديگرى بود و همينطور .
از اينجا معلوم مىشود كه در جميع مسائل تجربى كه ذهن از احكام جزئى به احكام كلى سير مىكند با اتكاء بيك سلسله اصول كلى غير تجربى است چيزى كه هست چون اين اصول كلى در همه موارد استعمال مىشود و ذهن مانند يكدستگاه خودكار از آن اصول استفاده مىكند شخص مىپندارد كه تنها با عامل مشاهده و تجربه از جزئى به كلى و از دانى به عالى سير كرده و قوس صعود را طى نموده است و حال آنكه اين سير و صعود با كمك اصول كلىترى صورت گرفته است .
در احكام تجربى اصول عقلانى زيادى شركت مىكند عمده اصول عقلانى كه هر تجربه اى متكى به آنست دو اصل است يكى اصل امتناع صدفه ذهن روى اين اصل مىداند كه هيچ حادثه اى بدون علت وقوع پيدا نمىكند و از