گروهى از داويه و جمعى از اسبتاريه نيز گرفتار شدند .
كشتن و اسير گرفتن از فرنگيان به حدى زياد شد كه هر كس به كشتهشدگان نگاه مىكرد ، گمان نمىبرد كه احدى اسير شده باشد و هر كس به اسيران مىنگريست تصور نمىكرد كه هيچ كس كشته شده باشد .
فرنگيان از سال 491 هجرى قمرى كه به سوى كرانه شام آمده بودند ، تا اين هنگام چنين كار زارى نديده و چنين مصيبتى نكشيده بودند .
وقتى مسلمانان از كار فرنگيان آسوده شدند ، صلاح الدين ايوبى در سرا پرده خود فرود آمد .
آنگاه ملك فرنگيان و پرنس ارناط ، فرمانرواى كرك ، را كه اسير شده بودند ، به حضور خود فرا خواند .
ملك را كه نزديك بود از تشنگى به هلاك رسد ، به پهلوى خود نشاند و آب يخ به دستش داد .
ملك فرنگيان آب را گرفت و نوشيد و باز مانده آن را به پرنس ارناط فرمانرواى كرك داد .
او نيز آب را گرفت و نوشيد .
صلاح الدين كه چنين ديد گفت : « اين ملعون آب را به اجازه من ننوشيد . بدين جهة ديگر حقى ندارد كه از من امان بگيرد . »
بعد با پرنس ارناط سخن گفت و او را براى گناهانى كه از وى سر زده بود نكوهش كرد و خيانتها و فريبكارىهاى او را بر شمرد .
سپس برخاست و به سوى او رفت و به دست خود گردنش را زد و گفت : « من دو بار با خداى خود پيمان بسته بودم كه اگر بر او
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٨