مسلمانان هم باز به شنيدن فرياد پدرم دلگرم شدند و به سوى فرنگيان برگشتند و آنها را تا فراز تپه راندند .
من هم باز فرياد زدم : « ما آنها را شكست داديم ! » در اين هنگام پدرم به من رو كرد و گفت : « خاموش باش تا آن خيمه بزرگ بر زمين نيفتاده ، ما آنها را شكست ندادهايم . »
هنوز اين سخن را به پايان نرسانده بود كه آن خيمه فرود افتاد .
پدرم ، سلطان صلاح الدين ، در دم از اسب پياده شد و خداى را سجده كرد و سپاس گفت و از شادى گريست .
سبب فرود افتادن آن خيمه اين بود كه تشنگى فرنگيان در ضمن آن حملات پى در پى افزايش مىيافت . و آنها اميدوار بودند كه در يكى ازين حملهها راهى بگشايند و به آب برسند و خود را از رنجى كه مىبرند ، رهائى بخشند .
ولى وقتى راهى براى رهائى خود نيافتند از اسبان خود فرود آمدند و بر زمين نشستند كه لختى بياسايند .
مسلمانان فرصت را غنيمت شمردند و از تپه بالا رفتند و بر سرا پرده ملك ايشان دست يافتند .
آنگاه همه فرنگيان را اسير كردند .
ميان اين اسيران ، ملك فرنگيان ، و برادرش ، بودند .
همچنين پرنس ارناط ، فرمانرواى كرك ، اسير شد كه ميان فرنگيان هيچ كس در دشمنى با مسلمانان سر سختتر از او نبود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٧