بخشنده و شكيبا بود . خدا او را بيامرزاد .
اما علت گرفتن حلب از عادل اين بود كه ميان سرداران عادل سردار بزرگى بود به نام سليمان بن جندر ، كه با صلاح الدين از دير باز ، حتى پيش از فرمانروائى او ، دوستى داشت .
صلاح الدين نيز به او اعتماد مىكرد .
او سردارى بود خردمند و زيرك و اهل نيرنگ و تدبير . و تصادفا ملك عادل ، وقتى كه در حلب بود ، با او آنطور كه او توقع داشت رفتار نكرد و ديگرى را برتر از او نشاند .
او ازين عمل متأثر و آزرده خاطر بود .
وقتى كه صلاح الدين شفا يافت و از بستر بيمارى برخاست و به شام رفت يك روز سليمان بن جندر پيش او رفت و با او همزبانى و همدردى كرد تا صحبت بيمارى او پيش آمد .
سليمان به او گفت : « به كدام حق گمان مىكنى كه اگر به شكار پرندگان بر وى نبايد با تو مخالفت كنند ؟ ترا به خدا خجالت نمىكشى از اين كه يك پرنده بيش از تو به صلاح كار خود آشنا باشد ! » صلاح الدين پرسيد : چطور ؟
سليمان در حالى كه مىخنديد ، گفت : « پرنده وقتى مىخواهد آشيانهاى براى جوجههاى خود بسازد ، بلندترين نقطه درخت را انتخاب مىكند تا جوجههايش در آن جا محفوظ بمانند . اما تو حصنها و قلعههاى بلند را به خويشاوندانت سپردى و پسران خود را بر روى زمين جاى دادى . اين حلب در دست برادر تست . حماة در دست تقى الدين و حمص در دست پسر شير كوه است . پسرت ، عزيز
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 57
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٧