وقتى ، محصول آن جا را از گندم و جو و كاه فراهم آورد ، به صاحب قريه درباره فروش آنها نامهاى نگاشت .
پاسخ نامه او اين بود :
« حتى يك دانه از گندم و جو را نفروش . كاه و ينجه را نيز هر چه مىتوانى زياد كن و نگه دار . »
ولى پس از اين نامه ، چند روز بعد نامه ديگرى رسيد ، بدين مضمون :
« همه را به فروش چون نيازى به آنها نداريم . »
وقتى سردارى كه صاحب قريه بود به موصل آمد ، ازو پرسيديم كه چرا اول اجازه فروش غله را نداد ولى بعد از مدت كمى اجازه داد .
گفت : « وقتى خبر آمدن پادشاه آلمان را شنيديم يقين كرديم كه ديگر براى ما در شام جائى نيست .
اين بود كه نوشتم از فروش غله خوددارى كنيد تا وقتى كه پيش شما آمديم ذخيرهاى داشته باشيم .
ولى وقتى خداى بزرگ آلمانىها را نابود كرد ، من ديگر به آن غله احتياجى نداشتم . اين بود كه نوشتم آنها را بفروشيد تا از پولش استفاده كنيم . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧١