مىكردند .
وقتى دريافتند كه خداوند مسلمانان عكا را يارى كرده و از كشته شدن رهائى بخشيده اثر اندوه از چهرهاى ايشان محو شد و نشانه شادى پديدار گشت زيرا ميان آنان هيچ كس نبود كه در آن شهر خويشاوندى يا دوستى نداشته باشد .
مردى را كه در برجها آتش افكنده بود ، پيش صلاح الدين بردند .
صلاح الدين او را بنواخت و وعده داد كه مبالغى سرشار و تيول بسيار به او بدهد .
ولى او ذرهاى از آن عطايا را نپذيرفت و گفت : « من اين كار را براى خداى بزرگ كردم و از هيچ كس جز خدا نيز پاداش نمىخواهم . »
به شهرها نامه نگاشتند و آن پيروزى را مژده دادند .
صلاح الدين پيك و پيغام فرستاد و لشكريان شرقى را به خدمت خود فرا خواند .
نخستين كسى كه با كسان خود به خدمت او رسيد ، عماد الدين زنگى بن مودود بن زنگى ، صاحب سنجار و ديار جزيره ، بود .
بعد علاء الدين آمد كه پسر عز الدين مسعود - فرمانرواى موصل - بود .
پدرش ، او را به فرماندهى سپاهى گماشته و او را با آن سپاه گسيل داشته بود .
سپس ، زين الدين يوسف ، صاحب اربل فرا رسيد .
هر يك از ايشان نيز همين كه از راه مىرسيد ، با لشكر خود به
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 262
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٢