آتشسوزى جلوگيرى كند .
پس از به كار بردن داروها و تركيب مادهاى كه لازم داشت ، پيش امير قراقوش رفت كه كارهاى عكا را در دست داشت و حاكم شهر بود .
به امير قراقوش گفت : « به كسى كه مأمور منجنيقهاست دستور بده تا با منجنيقى كه در برابر يكى ازين برجهاست ، چيزى را كه من به او مىدهم به سوى برج پرتاب كند تا برج را آتش بزنم . »
امير قراقوش درين هنگام ، به خاطر آسيبى كه قريبا به شهر و مردم شهر مىرسيد چنان سر آسيمه و هراسناك و خشمگين بود كه مىخواست بيدرنگ او را بكشد .
به شنيدن آن سخن خشمش زياد شد و به دو پرخاش كرد و گفت : « همه كسانى كه اهل نفت اندازى و اين گونه كارها بودند ، كوشيدند و كوشش آنها به جائى نرسيد . درين صورت از دست تو چه كارى بر مىآيد ؟ » ولى يكى از كسانى كه پيش او بود ، گفت : « شايد خداى بزرگ ، گشايش كار ما را به دست اين مرد قرار داده باشد . براى ما چه ضررى دارد كه پيشنهادش را بپذيريم ؟ » امير قراقوش كه اين حرف را شنيد ، موافقت كرد و به كسى كه مأمور منجنيقها بود دستور داد كه به هر چه آن مرد مىگويد ، گوش دهد .
بدين گونه ، نخست چند ديگ پر از نفت كه آميخته با داروها و مواد ديگر بود ، بى اينكه آن را آتش بزنند ، به سوى برج پرتاب كردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 260
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٠