( 1 )
پس آنگه گفت اى شاه مظفّر * مكن از كوفيان يك حرف باور
كه ايشان جمله از نطفه دروغند * نفاق اندوز شمع بىفروغند
همانا مسلم آن مير دلاور * شد از شمشيرشان در كوفه بىسر
مخواه از كوفيان اورنگ شاهى * بخواه از حق ز بهر خود پناهى
جوابش داد شاه عشق پرور * كه دارم اندر اين ره كار ديگر
فرزدق شد روان با ناله و آه * به منزلگاه ديگر خيمه زد شاه
به گاه شام فرمودى به اصحاب * كه بار اشتران سازيد پر آب
كه فردا ميرسد در اين بيابان * به ما لب تشنه مهمان فراوان
چو شد از امر سبط شاه مختار * به پشت چارپايان آب بسيار
شه و لشكر از آنجا جمله با هم * شدندى ره سپار وادى غم
به ناگه يك تن از آن جمع لشكر * بلند آواز گفت اللَّه اكبر
بفرمودش شه بيمثل و مانند * كه بردى نام آن يكتا خداوند
بزرگ است آن خداى بىنديدم * بزرگى را به كس جز او نديدم
رسيدن حرّ بن يزيد
( 2 )
جهت چى بود كه بردى بىمحابا * در اينجا نام آن يك تاى دارا
بگفت اى شه كه من در اين بيابان * به بودم روزگارى را به پايان