تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
( 1 )
پس آنگه گفت اى شاه مظفّر * مكن از كوفيان يك حرف باور كه ايشان جمله از نطفه دروغند * نفاق اندوز شمع بىفروغند همانا مسلم آن مير دلاور * شد از شمشيرشان در كوفه بىسر مخواه از كوفيان اورنگ شاهى * بخواه از حق ز بهر خود پناهى جوابش داد شاه عشق پرور * كه دارم اندر اين ره كار ديگر فرزدق شد روان با ناله و آه * به منزلگاه ديگر خيمه زد شاه به گاه شام فرمودى به اصحاب * كه بار اشتران سازيد پر آب كه فردا ميرسد در اين بيابان * به ما لب تشنه مهمان فراوان چو شد از امر سبط شاه مختار * به پشت چارپايان آب بسيار شه و لشكر از آنجا جمله با هم * شدندى ره سپار وادى غم به ناگه يك تن از آن جمع لشكر * بلند آواز گفت اللَّه اكبر بفرمودش شه بيمثل و مانند * كه بردى نام آن يكتا خداوند بزرگ است آن خداى بىنديدم * بزرگى را به كس جز او نديدم

رسيدن حرّ بن يزيد

( 2 )
جهت چى بود كه بردى بىمحابا * در اينجا نام آن يك تاى دارا بگفت اى شه كه من در اين بيابان * به بودم روزگارى را به پايان