رسيدن اهل بيت رسالت به سرزمين كربلا
( 1 )
چو اين بشنيد دخت شاه كرّار * بگفتا با دليل اى مرد هشيار
ببر ما را سوى آن دشت بافرّ * كه باشد خوابگاه شاه بيسر
روان شد كاروان غم دگر بار * از آنجا سوى آن دشت بلابار
در آن هنگام و آن ايّام جابر * بدشت كربلا گرديد حاضر
بطوف مرد قد آن جسم صد چاك * بد اوّل زائران تربت پاك
بهبست احرام پس آن نيك اختر * بجاى آورد او اين حجّ اكبر
تنى چندش بهمره ز آل هاشم * طواف كعبه را گشتند عازم
به روز اربعين قتل آن شاه * به دشت كربلا زد بيرق آه
به ناگه كاروان آل اطهار ( ع ) * شدند از پهنهء هامون نمودار
سرادقها همه در وادى غم * بهپا كردند آن دم بهر ماتم
چنان ميريختند از ديدگان آب * به روز روشن ، و در شام تاريك
همه هم ناله با آن جمع گشتند * همه پروانهء آن شمع گشتند
دو روزى چند بودند اندر آنجا * به آه و ناله بودندى هم آوا
به امر سرور دنيا و عقبى * همه آن خيمهها كندند از جا
و از آنجا سوى يثرب بار بستند * دل افلاكيان ز اين درد خستند