تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
( 1 )
پس آنگه گفت شاه دل پر از درد * روان شو ، سوى يثرب اى جوانمرد ! خبر ده اى دليل راه‌پيما * از آن غوغا كه آمد بر سر ما بشير از امر آن سلطان ذيجود * برانگيزد اسب خويشتن زود شد اندر شهر و كرد اين شعر انشا * بزد از پردهء دل سخت فرياد بگفت اى پيروان دين احمد ! * شهيد تيغ كين شد شاه سرمد شهى بگذشت از اين دار فانى * كه تلخ آمد پس از او زندگانى خديوى شد نگون از باره بر خاك * كه جايش بود دوش شاه لولاك أبا آن تشنه كامى آن شه داد * به راه دين جدّ خويش ، سر داد هم ايدر نايب حق شاه سجّاد * امير دين خديو جمله عبّاد برون شهر آن سلطان عالم * زده از بهر خود خرگاه ماتم شتابيد اين زمان سوى جنابش * به‌بينيد آن شه و چشم پر آبش چو اين گفت اين بشير نيك اختر * ز يثرب شد به پا غوغاى محشر چنان شد شهر يثرب تا پر از سوز * كه محشر را عيان ديدند آن روز زن و مرد آن زمان با ناله و آه * شتابيدند يكسر سوى آن شاه شهى ديدند سر تا پا پر از غم * ز اندوهش جهانى پر ز ماتم چو ديد آن شاه اصحاب وطن را * ز پيران و جوانان ، مرد و زن را شد آن كرسىنشين عرش داور * بكرسى اندر آن فرخنده محضر