تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
نور الدين گفت : « اينطور نگو . بلكه بگو ستايش مر كسى را كه مىداند آيا ما يك ماه ديگر هم در اين جا به هم خواهيم رسيد يا نه ؟ » و نور الدين - كه خداوند او را بيامرزد - پس از يازده روز درگذشت . آن امير نيز پيش از اين كه سال به پايان رسد از جهان رفت . بدين گونه ، هر يك به همان سرنوشت گرفتار آمد كه خود از پيش حدس زده بود . نور الدين محمود بن زنگى تازه شروع به تجهيز سپاه كرده بود كه به مصر در آيد و زمام فرمانروائى آن سرزمين را از دست صلاح الدين يوسف بن ايوب بگيرد زيرا از او در جنگ و جهاد با فرنگيان سستى و اهمالى مشاهده مىكرد . اين را هم مىدانست كه صلاح الدين اگر در نتيجه ترس از او و روبرو شدن با او از پيكار با فرنگيان خوددارى كند ، در نتيجه همين ترس نيز فرنگيان را در راه او - يعنى در راه نور الدين - قرار خواهد داد تا به وسيله ايشان از پيشروى او به سوى مصر جلوگيرى كند . روى اين ملاحظات بود كه براى موصل و جزيره و ديار بكر پيام فرستاده و لشكريانى را براى جنگ با صلاح الدين خواسته بود . او در نظر داشت اين سپاه را در اختيار پسر برادرش ، سيف الدين غازى صاحب موصل ، كه در شام به سر مىبرد قرار دهد و او را به مصر بفرستد . در حين آماده ساختن سپاه مذكور ، فرمان كسى به دو رسيد كه از پذيرش فرمان او گريز و گزيرى نيست . پزشكى كه به پزشك رحبى معروف بود و به نور الدين خدمت مىكرد و از پزشكان حاذق به شمار مىرفت ، براى من حكايت كرد و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 74 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت