« نور الدين وقتى به مرضى گرفتار شد كه بدان در گذشت ، من و يكى ديگر از پزشكان را به نزد خود فرا خواند .
به خدمت او رفتيم و ديديم در خانه كوچكى در قلعه دمشق به سر مىبرد و بيمارى خوانيق او را فرا گرفته است . نزديك به مرگ است و تقريبا صدايش نيز شنيده نمىشود .
او در آن جايگاه تنگ و كوچك براى پرستش خداوند خلوت مىكرد كه بيمارى وى آغاز شد . و در حال بيمارى نيز همچنان در آن خانه ماند و جاى ديگرى نرفت .
ما وقتى بر او وارد شديم و ديديم كه به چه روزى افتاده ، به او گفتيم : « جا داشت كه در احضار ما تأخير نمىكردى تا الان كه بيمارى شدت پيدا كند . حالا هم بايد زود از اين جا به جاى باز و روشنى به روى . »
در حالى كه نشانه بيمارى در او ديده مىشد ، درمان را آغاز كرديم .
به او توصيه نموديم كه خون بگيرد .
گفت : « كسى كه در آستانه شصت سالگى است خون نمىگيرد . »
و نگذاشت كه اين كار را بكنيم .
ما نيز از طريق ديگرى به معالجه او پرداختيم .
ولى دارو سودمند نيفتاد و درد سخت شد و سر انجام بيمار از جهان رفت .
خدا او را بيامرزد و از او خرسند باد .
او سبزه روى و بلند قد بود و تنها در زير چانه ريش داشت .
داراى پيشانى گشاده و چهره زيبا و چشمان فريبا بود .
قلمرو فرمانروائى او بسيار پهناور شده بود و در مكه و مدينه ، همچنين در يمن - پس از آنكه شمس الدولة بن ايوب آن جا را گرفت - به نام نور الدين خطبه خوانده شد .
نور الدين محمود در سال 511 هجرى قمرى به دنيا آمده بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٥