نزد خانم بيرون رفتند .
آنگاه ابراهيم دست خود را به سوى دو نفر نگهبان خود دراز كرد و موهاى ايشان به چنگ آورد و گرفت و به آن نوكر كه در اين هنگام به نزدش بود گفت آن دو را بكشد .
نوكر نيز آن دو را با همان سلاحى كه خودشان داشتند كشت .
پس از كشته شدن اين دو تن ، امير ابراهيم بيرون رفت .
سربازانى كه بالا آمده بودند در اطرافش جمع شدند و خواستند آن قله را بگيرند تا ساير سربازانى هم كه در قلعه بودند بالا بيايند و خود را به امير ابراهيم برسانند .
ولى كليدها را پيدا نكردند چون كليدها نزد كسانى بود كه بر آن بام نگهبانى مىكردند .
چارهاى نداشتند جز اينكه بر بام قله بروند و ياران عيسى را بگيرند .
ياران عيسى همين كه از آن حال آگاه شدند آمدند و بر سر پلكان ايستادند و كارى كردند كه ديگر هيچ كس نمىتوانست بالا برود .
يكى از كسان ابراهيم سپرى بر روى سر گرفت و خود را به پلكان رساند و از آن بالا رفت و با كسانى كه سر پلهها را گرفته بودند مبارزه كرد تا راه را گشود و يارانش توانستند بالا بروند و آنها را از دم تيغ بگذرانند .
از آن عده تنها يكى ماند كه خود را از بام به زير افكند و در پائين كوه افتاد و تكه تكه شد .
امير عيسى وقتى ديد كه بر سر يارانش چه آمد ، در حالى كه آرزويش بر باد رفته بود بازگشت . و امير ابراهيم در قلعه خود همچنان استقرار يافت .
يغماى بند نيجين
در اين سال ، پسر ملكشاه بن محمود كه در خوزستان نزد امير