سيف الدين و سربازانش پيش از صلاح الدين به تل السلطان رسيده بودند .
هنگامى كه صلاح الدين بدانجا آمد ، عصر بود . او و يارانش خسته و تشنه بودند . از اين رو خود را بر زمين افكندند در حالى كه هيچ تاب و توان حركت نداشتند .
گروهى از ياران سيف الدين به او توصيه كردند كه فرصت را غنيمت شمارد و تا دشمنان وى در آن حال هستند بر ايشان بتازد و كارشان را بسازد .
ولى عز الدين زلفندار گفت :
« هيچ احتياجى نداريم كه با اين بيگانه در چنين ساعتى بجنگيم .
فردا صبح همه آنها را اسير خواهيم كرد . »
بنا بر اين سيف الدين پيكار را به فردا انداخت .
بامداد روز بعد دو لشكر براى جنگ صف آرائى كردند .
عز الدين زلفندار كه عهدهدار ترتيب قشون سيف الدين بود ، پرچمهاى لشكر را در زمين گود افتادهاى بر پاى كرد كه هيچ كس آنها را نمىديد مگر كسانى كه به پرچمها نزديك بودند .
سربازان سيف الدين وقتى پرچمها را نديدند گمان بردند كه سلطان ايشان شكست خورده و گريخته است .
از اين رو بر جاى نماندند و پا به فرار نهادند . چنان كه برادر به برادر اعتنا نمىكرد . و از دو لشكر ، با وجود بسيارى آنان ، جز يك نفر هيچ كس ديگر كشته نشد .
سيف الدين به حلب رسيد و برادر خويش ، عز الدين مسعود را با گروهى از سپاه خود ، در آن جا گذاشت .
ولى خود در حلب نماند و از رود فرات گذشت و روانه موصل شد در حالى كه باور نمىكرد از آن مهلكه رهائى يابد .
سيف الدين گمان مىكرد كه صلاح الدين از فرات مىگذرد و خود را به موصل مىرساند و بر او حمله مىبرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٤