تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
سيف الدين و سربازانش پيش از صلاح الدين به تل السلطان رسيده بودند . هنگامى كه صلاح الدين بدانجا آمد ، عصر بود . او و يارانش خسته و تشنه بودند . از اين رو خود را بر زمين افكندند در حالى كه هيچ تاب و توان حركت نداشتند . گروهى از ياران سيف الدين به او توصيه كردند كه فرصت را غنيمت شمارد و تا دشمنان وى در آن حال هستند بر ايشان بتازد و كارشان را بسازد . ولى عز الدين زلفندار گفت : « هيچ احتياجى نداريم كه با اين بيگانه در چنين ساعتى بجنگيم . فردا صبح همه آنها را اسير خواهيم كرد . » بنا بر اين سيف الدين پيكار را به فردا انداخت . بامداد روز بعد دو لشكر براى جنگ صف آرائى كردند . عز الدين زلفندار كه عهده‌دار ترتيب قشون سيف الدين بود ، پرچم‌هاى لشكر را در زمين گود افتاده‌اى بر پاى كرد كه هيچ كس آنها را نمىديد مگر كسانى كه به پرچم‌ها نزديك بودند . سربازان سيف الدين وقتى پرچم‌ها را نديدند گمان بردند كه سلطان ايشان شكست خورده و گريخته است . از اين رو بر جاى نماندند و پا به فرار نهادند . چنان كه برادر به برادر اعتنا نمىكرد . و از دو لشكر ، با وجود بسيارى آنان ، جز يك نفر هيچ كس ديگر كشته نشد . سيف الدين به حلب رسيد و برادر خويش ، عز الدين مسعود را با گروهى از سپاه خود ، در آن جا گذاشت . ولى خود در حلب نماند و از رود فرات گذشت و روانه موصل شد در حالى كه باور نمىكرد از آن مهلكه رهائى يابد . سيف الدين گمان مىكرد كه صلاح الدين از فرات مىگذرد و خود را به موصل مىرساند و بر او حمله مىبرد .