اگر نور الدين را ببينيم چارهاى نداريم جز اينكه در برابرش به خاك بيفتيم و زمين را ببوسيم .
« اگر هم به ما فرمان دهد كه با شمشير گردن ترا بزنيم همين كار را خواهيم كرد .
« وقتى ما چنين باشيم ، در باره كسانى كه غير از ما هستند چه خيال مىكنى ؟
« تمام اين اميرانى كه در پيش خود مىبينى ، اگر نور الدين را ، حتى تنها ، ببينند آنقدر جرئت نخواهند داشت كه بر روى زينهاى خود استوار بمانند .
« اين شهرها تعلق به او دارد و ما هم در اين جا مملوكان و نايبان او هستيم . اگر بخواهد از كار بركنارت كند فرمانش را گوش مىدهيم و اطاعت مىكنيم .
« بنابر اين صلاح در آن است كه نامهاى به او بنويسى و بگويى : شنيدم كه مىخواهى براى تصرف شهرهاى مصر حركت كنى . به اين كار چه حاجتى است ؟ مىتوانى كسى را بفرستى كه شالى به گردن من ببندد و مرا به سوى تو بكشاند . كجاست كسى كه از اجراى فرمان تو خوددارى كند ؟ » در اين جا سرداران و ساير اشخاص برخاستند و پراكنده شدند .
پس از رفتن ايشان نجم الدين ايوب با پسر خود ، صلاح الدين ، خلوت كرد و به او گفت :
« تو با كدام عقلى اين كار را كردى ؟ . . . نميدانى كه نور الدين اگر بشنود كه ما تصميم گرفتهايم با او بجنگيم و از ورودش جلوگيرى كنيم ، تمام كوشش خود را مصروف از ميان بردن ما خواهد كرد . و آن وقت تو ديگر از او يارى نخواهى گرفت ؟
« اما اكنون اگر حرفهائى كه در اين جا زده شد بشنود و از فرمانبردارى ما آگاه شود ، ما را به حال خود خواهد گذاشت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 12
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢